حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٢٦ - ٣/ ٣٣ مالك بن كعب
نداشت.
حكايت شده كه روزى مالك اشتر از بازار كوفه مىگذشت و پيراهن و عمامهاى زِبْر و كوتاه نشده به تن داشت. يكى از بازاريان او را ديد. لباس او در نظرش خوار و حقير آمد. به قصد اهانت به او، چيزى شبيه فندق را به سويش پرتاب كرد؛ امّا مالك، بىاعتنا گذشت.
به آن مرد گفتند: واى بر تو! آيا مىدانى كه آن را به سوى چه كسى پرتاب كردى؟
گفت: نه.
به او گفتند: اين، مالك اشتر، يار و همراه امير مؤمنان است.
مرد، بر خود لرزيد و به سوى مالك رفت تا از او معذرت بخواهد؛ امّا او را ديد كه به مسجد رفته و به نماز ايستاده است. چون نمازش به پايان رسيد، مرد بازارى بر پاهاى مالك افتاد و آنها را مىبوسيد.
مالك گفت: اين چه كارى است؟!
گفت: از آنچه كردم، معذرت مىخواهم.
مالك گفت: ترسى نداشته باش. به خدا سوگند، به مسجد نيامدم، مگر به قصد آمرزشخواهى براى تو.[١]
٣/ ٣٣
مالك بن كعب
مالك بن قيس ارحَبى، از ياران و كارگزاران امام على عليه السلام است. او فرماندار عين التَّمر و بِهقُبادات بود و علاوه بر آن، مسئوليت بازرسى از عملكرد ساير كارگزاران منطقه كوفه و جزيره را هم بر عهده داشت. شجاعت او در مقابله با يورش نعمان بن
[١] تنبيه الخواطر: ج ١ ص ٢.