حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٠٣ - ٣/ ٢١ صعصعة بن صوحان
ما بست.[١]
در تاريخ دمشق آمده است كه امام على عليه السلام به قصد عيادت از صعصعه بر او وارد شد. چون على عليه السلام او را ديد، گفت:
إنَّكَ ما عَلِمتُ حَسَنُ المَعونَةِ خَفيفُ المَؤونَةِ.
تا آنجا كه من مىدانم، تو ياورى نيكو و كمهزينهاى.
صعصعه گفت: و به خدا سوگند، تو نيز اى امير مؤمنان دانايى و خداوند در نظرت بزرگ است.
على عليه السلام به او فرمود:
لا تَجعَلها ابَّهَةً عَلى قَومِكَ أن عادَكَ إمامُكَ.
اين كه پيشوايت به عيادتت آمده است، دستاويز فخرفروشى تو بر قومت نشود!
صعصعه گفت: نه، اى امير مؤمنان! بلكه آن را منّتى از جانب خدا بر خود مىبينم كه اهل بيت و پسر عموى پيامبر خداى جهانيان به عيادتم آمده است.[٢]
مسمع بن عبد اللّه بصرى، از مردى نقل مىكند كه امام على عليه السلام صعصعة بن صوحان را به سوى خوارج فرستاد، به او گفتند: آيا اگر على با ما و در جايگاه ما بود، تو با او بودى؟
گفت: آرى.
گفتند: پس تو در دينت دنبالهرو على هستى. بازگرد كه دينى ندارى.
صعصعه گفت: واى بر شما! آيا از كسى دنبالهروى نكنم كه به نيكويى از خدا دنبالهروى مىكند و هماره و صادقانه، در پىِ فرمان خداست؟ آيا پيامبر خدا، هنگامى كه جنگ شدّت مىگرفت، او را پيش نمىفرستاد تا آن را زير پايش لگدمال و آتش آن را با شمشيرش، خاموش كند و در راه خدا چنان افتاده بود كه پيامبر
[١] الأمالي للطوسي: ص ٢٣٦ ح ٤١٨.
[٢] تاريخ دمشق: ج ٢٤ ص ٨٨.