حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٩٣ - حديث
كه پروردگارتان، پروردگار آسمانها و زمين است، همو كه آنها را آفريده است و من بر اين [سخن] گواهم. [و در دل گفت:] به خدا، پس از آن كه روى برتافتيد، فكرى به حال بتهايتان خواهم كرد. آنگاه، آنها را خُرد و ريز كرد، مگر بزرگشان را، باشد كه به او روى آورند. گفتند: چه كسى اين كار را در حقّ خدايان ما انجام داده است؟ بىشك كه از ستمكاران است. گفتند: شنيديم جوانى كه به او ابراهيم گفته مىشد، از آنان سخن مىگفت. گفتند: او را در پيش چشمان مردم، حاضر كنيد تا آنان، حاضر و ناظر باشند. [او را آوردند و] گفتند: اى ابراهيم! آيا تو اين كار را با خدايان ما كردى؟ [به ريشخند] گفت: نه، بلكه همين بزرگترشان چنين كارى كرده است. اگر سخن مىگويند، از آنها بپرسيد. به خود آمدند و گفتند: شما خود، ستمگريد. سپس، سرهايشان را تكان دادند [و گفتند:] خوب مىدانى كه اينها سخن نمىگويند. گفت: آيا پس به جاى خداوند، چيزى را كه نه سودى به شما مىرساند و نه زيانى مىپرستيد؟ اف بر شما و بر آنچه به جاى خداوند مىپرستيد. آيا انديشه نمىكنيد؟».
حديث
٥٠٣. تفسير القمى: چون ابراهيم عليه السلام آنان را [از بتپرستى] منع كرد و درباره پرستش بُتان با آنان احتجاج كرد و آنان دست بر نداشتند، روز عيدى پيش آمد و نمرود و تمام مردم سرزمينش براى عيد، بيرون رفتند. و پدر ابراهيم، خوش نمىداشت كه وى همراه نمرود، بيرون رود. از اين رو، او را مراقب بُتخانه گذاشت. چون بيرون رفتند، ابراهيم عليه السلام غذايى فراهم كرد و به بُتخانه آورد و به هر بُتى نزديك مىشد، مىگفت: «بخور و سخن بگو». چون پاسخ نمىشنيد، تيشه را بر مىداشت و دست و پاى آن بُت را مىشكست. اين كار را با همه بتها انجام داد. آنگاه، تيشه را بر گردن بُت بزرگ كه در بالاى بُتخانه قرار داشت، آويزان كرد. وقتى پادشاه و همراهان او، از مراسم عيد بازگشتند، بُتها را شكسته ديدند و گفتند: «چه كسى اين كار را در حقّ خدايان ما انجام داده است؟ بىشك، از ستمكاران است. گفتند: شنيديم جوانى كه به او «ابراهيم» گفته مىشد، از آنان سخن مىگفت»، و او پسر آزر است. آزر را نزد نمرود آوردند. نمرود به آزر گفت: به من خيانت كردى و اين كودك را از من كتمان نمودى؟
گفت: اى پادشاه! اين، كارِ مادر ابراهيم است و گفته است كه خود، از عهده استدلال برمىآيد.
نمرود، مادر ابراهيم را خواست و گفت: چه چيزى تو را وا داشت كه ولادت اين جوان را از من كتمان كنى تا با خدايان ما چنين كند؟
گفت: اى پادشاه! به خاطر مصلحت رعيّت تو چنين كردم.