حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٣٣ - ٥/ ٦ شنا، اسب سوارى، تيراندازى
١٨٩. بحار الأنوار: سُوَيْبِط مهاجرى به نُعَيمان بدرى، كه در سفر، مسئول توشهها بود، گفت: به من غذا بده.
نُعيمان گفت: باشد تا ديگر دوستان بيايند.
آنها از كنار قومى گذشتند. سُويبِط به آنان گفت: آيا از من بردهاى مىخريد.
گفتند: بله.
گفت: اين برده، تكيهكلامى دارد و هميشه مىگويد: «من آزادم». اگر به سخنش گوش دهيد، برده را از دست دادهايد.
آنان، برده [و در واقع، همان نُعَيمان] را به ده ماده شتر خريدند و نزد نُعَيمان آمدند و به گردنش، ريسمان انداختند.
نُعيمان گفت: اين مرد، شوخى كرده است. من آزادم.
گفتند: پيش از اين خبرت را شنيدهايم. سپس او را بردند تا به ديگر ياران رسيدند و او را آزاد كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله، مدّتى از اين شوخى مىخنديد.
١٩٠. بحار الأنوار: نُعَيمان، مردى باديه نشين را با خيك عسل ديد. آن را از او خريد و در روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خانه عايشه بود، به نزد او آورد و به عايشه گفت: خيك عسل را بگير.
پيامبر صلى الله عليه و آله گمان بُرد آن را هديه آورده است.
مرد باديهنشين نيز با نُعيمان بر درِ خانه آمد و وقتى ديد نُعيمان نشست و برنگشت، صدا زد: اگر بهايش را نمىدهيد، خيك عسل را برگردانيد.
پيامبر خدا، داستان را دانست و قيمت [آن را] را به وى داد و به نُعيمان فرمود: «چه باعث شد چنين كارى بكنى؟».
گفت: ديدم پيامبر خدا، عسل دوست دارد و باديه نشين هم خيك عسل دارد.
پيامبر خدا، خنديد و اظهار ناراحتى نكرد.
٥/ ٦
شنا، اسب سوارى، تيراندازى
١٩١. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: بهترين تفريح مؤمن، شناست.