حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣٥ - فصل ششم دامهاى شيطان
فصل ششم:
دامهاى شيطان
٤١١. امام رضا عليه السلام به نقل از پدرانش: شيطان، از زمان آدم عليه السلام تا هنگامى كه خداوند، مسيح عليه السلام را برانگيخت، سراغ پيامبران مىآمد، با آنان سخن مىگفت و از آنان سؤال مىكرد و بيش از همه با يحيى بن زكريا عليه السلام مأنوس بود. [روزى] يحيى به وى گفت: «اى ابا مُرّه (پدر تلخىها)! از تو خواستهاى دارم».
شيطان گفت: تو برتر از آنى كه خواستهات را رد كنم. هرچه مىخواهى بپرس. به راستى كه من، در كارى كه تو بخواهى، مخالف تو نيستم.
يحيى عليه السلام گفت: «اى ابا مُرّه! دوست دارم برايم دام ها و تلههايت كه با آنها آدميان را به دام مىاندازى، بيان كنى».
شيطان گفت: [چشم،] با علاقه و احترام! و وعده فردا را داد.
چون صبح شد، يحيى عليه السلام در خانه نشست و منتظر قرار بود و در را محكم بست تا اين كه با او از روزنه خانه، مواجه شد كه صورتش صورت بوزينه و بدنش، بدن خوك بود. چشمان و دهانش از طول شكافته بود. دندانها و دهانش يك استخوان بدون چانه و ريش بود و چهار دست داشت: دو دست در سينه و دو دست در شانه، پىِ پاهايش در جلو و انگشتانش در پشت بود. قبايى به تَن داشت كه وسطش را با كمربندى كه خطهاى رنگارنگ داشت، بسته بود. زنگى بزرگ در دست داشت. كلاهخُودى روى سرش بود و در آن، آهنى آويزان بود، شبيه چنگال آهنين. وقتى يحيى در وى نگريست، به وى گفت: «اين كمربندِ وسط [قبا] چيست؟».