حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣٧ - فصل ششم دامهاى شيطان
گفت: اين، نشان مَجوسيّت (زُنّار) است. من آن را بنياد كردم و برايشان آرايش دادم.
پرسيد: «اين خطهاى رنگى چيست؟».
گفت: اين، نماى رنگهاى زنان است. زن با آن، رنگ عوض مىكند تا مردم را بدان بفريبد.
پرسيد: «اين زنگ در دست تو چيست؟».
گفت: اين، در بر دارنده همه خوشىها از قبيل: تار، عود، ساز، دُهُل، نِى و كَرناست. مردمان، وقتى بر سفره شراب مىنشينند و از آن لذّت مىبرند، اين زنگ را در ميان آنان به صدا درمىآورم. وقتى آن را بشنوند، طرب، آنان را سُست مىگرداند. برخى مىرقصند، برخى بِشكن مىزنند و برخى لباسشان را پاره مىكنند.
پرسيد: «چه چيز، [مايه] چشم روشنى توست؟».
گفت: زنان. آنها تلهها و دامهاى مناند. هرگاه دعاى صالحان و نفرين آنها بر من سرازير شود، سراغ زنان مىروم و آرامش مىگيرم.
يحيى عليه السلام گفت: «اين كلاهخُود روى سرت چيست؟».
گفت: با آن خود را، از دعاى مؤمنان، نگه مىدارم.
گفت: اين آهنى كه داخل آن است، چيست؟
گفت: با آن، دل صالحان را دگرگون مىسازم.
يحيى عليه السلام گفت: «آيا تاكنون بر من پيروز شدهاى؟».
گفت: نه؛ ولى در تو خصلتى است كه خوشم مىآيد.
يحيى عليه السلام گفت: «آن خصلت چيست؟».