حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤١٧ - ٣/ ٢٩ قنبر، بنده آزاد شده امير مؤمنان
به او گفت: تو قنبرى؟
گفت: آرى.
گفت: ابو هَمْدان؟
گفت: آرى.
گفت: على بن ابى طالب، مولاى توست؟
گفت: مولاى من، خداوند است و امير مؤمنان، على، ولى نعمت من است.
گفت: از دين او بيزارى بجوى.
گفت: چون از دين او بيزارى جُستم، مرا به دينى بهتر از آن، راهنمايى مىكنى؟
گفت: من تو را مىكشم. هرگونه مردن را كه دوست دارى، برگزين.
گفت: آن را به تو وا نهادم.
گفت: چرا؟
گفت: چون به هر گونه كه مرا بكشى، [در قيامت] به همان گونه تو را مىكشم و امير مؤمنان به من خبر داد كه مرگ من، از سرِ ستم و نا بهحق است و سرم بُريده مىشود.
پس حجّاج، فرمان داد تا سرش را ببُرند.[١]
از امام هادى عليه السلام روايت شده كه فرمود: قنبر، غلام امير مؤمنان، بر حَجّاج بن يوسف درآمد. حجّاج به او گفت: تو چه كارى براى على بن ابى طالب مىكردى؟
گفت: برايش آب وضو مىآوردم.
گفت: او هنگامى كه وضويش را به پايان مىبرد، چه مىگفت؟
گفت: اين آيه را مىخواند:
«فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما
[١] الإرشاد: ج ١ ص ٣٢٨.