حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠١ - حديث
او را در آتش افكنند و از منجنيق پرتاب شد، خداوند، جبرئيل عليه السلام را فرستاد و به وى گفت: «بندهام را درياب». جبرئيل عليه السلام نزد ابراهيم عليه السلام آمد و با او در هوا برخورد كرد و گفت: آنچه مىخواهى به من بگو كه خداوند، مرا براى يارى تو فرستاده است.
ابراهيم عليه السلام گفت: «خدا، برايم بس است و او بهترين وكيل (كارساز) است. من از غير او چيزى درخواست نمىكنم و مرا نيازى نيست، جز به درگاه او». از اين پس، او را «خليلِ» خويش ناميد؛ يعنى نيازمند و محتاج به خداوند و بُريده از غيرِ خداوند.
١/ ١ ٤
آزمايش با قربانى كردن فرزند
قرآن
«پس او (ابراهيم) را به پسرى بردبار، مژده داديم. و وقتى با او به جايگاه «سَعْى» رسيد، گفت: اى پسرك من! من در خواب [چنين] مىبينم كه تو را سر مىبُرَم. پس ببين چه به نظرت مىآيد؟ گفت: اى پدر من! آنچه را مأمورى، بكن! انشاءاللّه، مرا از شكيبايان خواهى يافت. هنگامى كه هر دو [بر فرمان الهى] گردن نهادند و ابراهيم عليه السلام، پيشانى او را بر خاك نهاد، او را ندا داديم كه: اى ابراهيم! رؤيا [ى خود] را حقيقت بخشيدى. ما نيكوكاران را چنين پاداش مىدهيم. راستى كه اين، همان آزمايشِ آشكار بود، و قربانىِ بزرگى را فداى او كرديم».
حديث
٥٠٩. بحارالأنوار: طبرسى كه رحمت خدا بر او باد در تفسير اين آيه: «چون با او به جايگاه سعى رسيد» مىگويد: يعنى [اسماعيل عليه السلام] جوان شد و تلاش او به مرتبه تلاش ابراهيم عليه السلام رسيد، يعنى به سنّى رسيد كه مىتوانست كار كند و با ابراهيم عليه السلام، همراه شود و او را در كارها كمك كند. گفتهاند: در اين زمان، سيزده ساله بود.
٥١٠. الكافى به نقل از ابان، از ابو بصير كه وى از امام باقر و امام صادق عليهما السلام شنيده است: چون روز ترويه فرا رسيد، جبرائيل عليه السلام به ابراهيم عليه السلام گفت: «با خود، آب بردار» و بدين جهت، «ترويه» ناميده شد.