حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤١٠ - ٣/ ٢٥ عدى بن حاتم
تنهايىاش انس مىگرفت.
به خدا سوگند، اشكريز و پُر انديشه بود. چون تنها مىشد، به محاسبه خود مىپرداخت و در كارهاى قبلى خود، مىانديشيد. از لباس، كوتاه آن را دوست مىداشت و از خوراك، خشنِ آن را.
او در ميان ما همانند فردى از ما بود. چون او را مىخوانديم، پاسخ مىداد، و چون نزدش مىآمديم، به ما نزديك مىگشت و با اين همه نزديكى، از هيبتش ياراى سخن گفتن با او را نداشتيم و از بزرگىاش سرمان را بالا نمىآورديم.
چون لبخند مىزد، گويى مُهر از مرواريدهاى به رشته كشيده شده مىگشود.[١] دينداران را بزرگ مىداشت و بينوايان را دوست داشت. توانگر، از ستم او نمىهراسيد و ناتوان، از عدلش نااميد نمىگشت.
سوگند مىخورم كه او را شبى در محرابش ايستاده ديدم، در حالى كه شب، پرده افكنده بود و ستارگان، ناپديد بودند. اشكهايش بر مَحاسنش روان بود و چون مارگَزيده، به خود مىپيچيد و به اندوه مىگريست و گويى هم اكنون مىشنوم كه مىگفت:
يا دُنيا أ إلَيَّ تَعَرَّضتِ أم إلَيَّ أقبَلتِ؟ غُرّي غَيري، لا حانَ حينُكِ، قَد طَلَّقتُكِ ثَلاثا لا رَجعةَ لي فيكَ، فَعَيشُكِ حَقيرٌ و خَطَرُكِ يَسيرٌ، آه مِن قِلَّةِ الزّادِ و بُعدِ السَّفَرِ و قِلَّةِ الأَنيسِ!
اى دنيا! خود را بر من مىنمايى يا مشتاقم گشتهاى؟ هيچگاه نخواهد آمد [كه مرا بفريبى]. غير مرا بفريب؛ زيرا كه تو را سه طلاقه كردهام؛ طلاقى كه بازگشتى در آن نيست. زندگانىات كوتاه و شكوهت ناچيز است. آه از كمىِ توشه و درازى راه و كمى همدم!.
پس، اشكهاى معاويه روان شد و با آستينش چشمانش را پاك مىكرد و سپس
[١] كنايه از باز شدن دو لب امام عليه السلام و ديده شدن دندانهاى ايشان در هنگام خنديدن است. م.