حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٩ - حديث
مرد گفت: خانهام پشت اين درياست و با دستش به دريا اشاره كرد و محلّ عبادتم همين جاست. گفت هرگاه خواستى، مرا همين جا مىيابى، إنشاءاللّه.
سپس، مرد به ابراهيم عليه السلام گفت: خواستهاى دارى؟
ابراهيم عليه السلام گفت: «بلى».
مرد گفت: چيست؟
ابراهيم عليه السلام گفت: «تو، خدا را بخوانى و من بر دعايت آمين بگويم يا من، خدا را بخوانم و تو بر دعايم آمين بگويى».
مرد گفت: درباره چه خدا را بخوانم؟
ابراهيم عليه السلام گفت: «براى مؤمنان گنهكار».
مرد گفت: نه.
ابراهيم عليه السلام پرسيد: «چرا؟»
مرد گفت: سه سال است كه خدا را به خواستهاى مىخوانم و تا اين لحظه، آن را مستحبات نيافتهام و از خداوند عز و جل خجالت مىكشم كه او را به خواستهاى ديگر بخوانم، مگر بدانم خواستهام را اجابت كرده است.
ابراهيم عليه السلام گفت: «درباره چه دعا كردى؟».
مرد گفت: روزى در همين محلّ عبادت بودم كه جوانى زيباروى كه نور از پيشانىاش مىتابيد و گيسوانش از پشت فرو ريخته بود، از كنارم گذشت، و گاوى كه گويى روغن به بدنش ماليده بودند و گلهاى از گوسفندان پرگوشت، با خود داشت و آنها را به پيش مىبرد. آنچه از وى ديدم، مرا خوش آمد. پرسيدم: اى جوان! اين گاو و گله گوسفند از كيست؟
گفت: از خودم.
پرسيدم: تو كيستى؟
گفت: من، اسماعيل پسر ابراهيم خليل الرحمن هستم. در آن هنگام، خداوند عز و جل را خواندم كه خليلش را به من نشان دهد.