حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٦٧ - ٢/ ٤ زين العابدين
اگر به بخششت اسرافكاران اميد نداشته باشند/ چه كسى بر نافرمانان، نعمت ارزانى دارد؟».
در پىاش رفتم و دانستم كه زين العابدين عليه السلام است.
٥٥٥. المناقب ابن شهرآشوب به نقل از اصمعى: در صحرا بودم. جوانى را ديدم كه از مردم، كناره گرفته و جامهاى كهنه بر تن دارد، ولى چهرهاى باشكوه داشت. [به او] گفتم: اگر نيازت را به اين مردمان بگويى، برخى از گرفتارىهايت را برطرف مىكنند.
سپس چنين سرود:
«جامه دنياى من آراستگى و بردبارى است/ و جامه آخرتم خوشرويى و چهره گشاد است.
هرگاه مشكلى بر من رو آورد، به درگاه [او] پناه مىبرم/ چرا كه من از خاندان صاحب فخرم.
مگر نمىبينى طرفداران نيكى از دنيا رفتهاند/ و گور، جود و سخاوت را در آغوش كشيده است؟
فاتحه جود و نيكى را بايد خواند/ و از آنها در ميان مردم، جز اسم و رسم، چيزى نمانده است».
و گويندهاى چون مرا بيدار ديد
كه گويى پاره اتش، درونم را مىسوزانَد،
[گفت:] كدامين دردِ درون است كه [اگر به بيرون سرايت كند،] سرتاپاى تو را فرا مىگيرد؟
گفتم: آنچه از گسترش آن، سينه به تنگ مىآيد:
دگرگونى زمانه و از دست دادن دوستان
و مرگ صاحبان فضيلت است. گفت: روزگار، همين است».
به جستجويش پرداختم و دانستم كه على بن حسين عليهما السلام است. با خودم گفتم: اين جوجه، جز از آن آشيان نباشد.
٥٥٦. فتح الأبواب به نقل از حمّاد بن حبيب كوفى: براى گزاردن حج بيرون رفتيم. شبانه از منطقه زباله گذشتيم. بادهاى سياه و ظلمانى به سوى ما وزيدن گرفت. كاروان از هم گسست و در بيابان، سرگردان شد. من به سرزمينى خشك رسيدم. وقتى شب كاملًا مرا فراگرفت، به درختى بزرگ پناه بردم. وقتى به تاريكى انس گرفتم، ديدم جوانى مىآيد كه لباسى كهنه و سفيد بر