حكمت نامه جوان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٣٥ - ٣/ ٣٩ ميثم تمار
إنَّكَ تُؤخَذُ بَعدي فَتُصلَبُ و تُطعَنُ بِحَربَةٍ، فَإِذا كانَ اليَومُ الثّالِثُ ابتَدَرَ مِنخَراكَ و فَمُكَ دَما فَيُخضَبُ لِحيَتُكَ، فَانتَظِر ذلِكَ الخِضابَ، و تُصلَبُ عَلى بابِ دارِ عَمرِو بنِ حُرَيثٍ عاشِرَ عَشَرَةٍ أنتَ أقصَرُهُم خَشَبَةً و أقرَبُهُم مِنَ المَطهَرَةِ، وَ امضِ حَتّى ارِيَكَ النَّخلَةَ الَّتي تُصلَبُ عَلى جِذعِها.
تو پس از من دستگير و به دار آويخته مىشوى و با سرنيزه، تو را زخمى مىكنند و در روز سوم، از بينى و دهانت خون سرازير مىشود و مَحاسنت را رنگين مىكند. منتظر آن رنگين شدن باش و تو دهمين نفرى هستى كه بر درِ خانه عمرو بن حُرَيث، به دار آويخته مىشوى و چوبه دارت از همه آنان كوتاهتر و از همه به جوى آب، نزديكتر است. بيا برويم تا درخت نخلى را كه بر چوبه آن به دار كشيده مىشوى، به تو نشان دهم.
پس آن را به او نشان داد و ميثم، هماره نزد آن نخل مىآمد و كنارش نماز مىخواند و مىگفت: چه نخل مباركى! من براى تو آفريده شدهام و تو براى من بزرگ شدهاى. و پيوسته با آن، تجديد ديدار مىكرد تا آن كه قطع شد و مكان دار زدن در كوفه مشخّص شد و ميثم، عمرو بن حريث را مىديد و به او مىگفت: من همسايه تو مىشوم. پس خوبْ همسايهدارى كن.
و عمرو مىگفت: آيا خانه ابن مسعود را مىخرى يا خانه ابن حُكَيم را؟ و نمىدانست كه مقصود ميثم چيست.
ميثم، در همان سالى كه به قتل رسيد، حج گزارد[١] و بر امّ سَلَمه كه خدا از او خشنود باد وارد شد. امّ سلمه گفت: تو كيستى؟
گفت: من ميثم هستم.
گفت: به خدا سوگند، گاه مىشنيدم كه پيامبر خدا در دل شب، سفارش تو را به على عليه السلام مىكند.
[١] منظور، حج اصغر يا همان« عمره» است، به قرينه روايت بعدى و بنا به تاريخ حركت امام حسين عليه السلام از مدينه و رسيدن ميثم به كوفه. م.