هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ٧٩
نيست، اينك در ورطه مرگ قرار دارم، از تو مىخواهم كه بر جنازهام حاضر شوى و بر من نماز گزارى و پيراهنت را به من عطا كنى تا مرا با آن دفن كنند.
پيامبر (ص) با كمال بزرگوارى و كرامت از دو پيراهنى كه به تن داشتند پيراهن زِبَرين را به او عطا كردند. عبداللَّه گفت: آن پيراهن را مىخواهم كه با بدن مباركت تماس داشته. پيامبر (ص) در خواستش را اجابت فرمود و پيراهن زيرين خود را به او بخشيد.
رسول خدا (ص) پس از مرگ او به فرزندش تسليت گفت و بر جنازهاش حاضر شد و بر او نماز خواند و در پاسخ اعتراض مردم فرمود: پيراهن و نماز و استغفار من سودى براى او ندارد! از پى اين كرامت و خوش رويى و نرمى و بزرگوارى و جوانمردى رسول خدا (ص) هزار تن از قبيله خزرج به شرف مسلمانى سرافراز شدند و به دست پيامبر اسلام (ص) ايمان آوردند.
نمونهاى از برخورد كريمانه پيامبر (ص) با دشمن در يكى از جبهههاى جنگ، بر اثر سيل يا حادثه ديگرى كه اتفاق افتاد، بين رسول خدا (ص) و ستاد نظامى حضرت فاصله شد؛ به طورى كه سربازان اسلام يك طرف و پيامبر طرف ديگر قرار گرفتند. حضرت هم در دامنه كوه، مشغول استراحت شد. در اين هنگام، يكى از مشركان به نام غورث با استفاده از اين فرصت با اسب بالاى سر حضرت آمده، شمشير كشيد و گفت: چه كسى تو را نجات مىدهد؟ حضرت بىدرنگ فرمود: «خداست كه مرا نجات مىدهد» آن مشرك كه به اين حرف معتقد نبود، پوزخندى زد و همراه پوزخند، شمشير را پايين آورد كه به حضرت آسيب برساند، ولى جبرئيل او را از اسب پرتاب نمود. حضرت برخاسته و شمشير را كشيده، فرمود: «تو را چه كسى از دست من نجات مىدهد؟» او گفت: «كرامت تو؛ زيرا تو انسانى بزرگوار هستى!» با اين حرف، حضرت از كشتن او صرف نظر و او را رها كرد. «١» احترام بيشتر به سبب نيكى بيشتر حضرت امام صادق (ع) فرمود: خواهر رضاعى پيامبر (ص) نزد آن بزرگوار آمد. چون او را ديد خوشحال شد و عبايش را براى او انداخت و وى را بر عبايش نشانيد. سپس به گفت و شنود با او رو كرد و در چهرهاش تبسم مىفرمود.