هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ١٣٦
اواخر آن. از آنجا كه مىفرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ.» «١» (حشر: ١٨)
شاگرد خاص «من شاگردى دارم به نام آقا روح اللَّه كه اگر به او تنها چند دقيقه درس بدهم نمىگويد كم است و اگر چند ساعت هم درس بدهم نمىگويد كافى است.» «٢» تلقى خطاب به خود مرحوم علامه طباطبايى مىفرمودند: زمانى از كسى طلبى داشتم و او نمىداد. با ناراحتى حركت كردم بروم و طلب خود را از او بخواهم. در بين راه به دو نفر رسيدم كه به يكديگر متعرض [و گلاويز] شده بودند. شخص ثالثى رسيد و گفت: جنگ و دعوا نكنيد. من برگشتم و به دنبال درخواست طلب خود نرفتم. در واقع آن دو نفر سخن خود را مىگفتند. شخص ثالث هم كلامى را به آنان گفته بود. ولى استاد با ديد ديگر و شنوايى ديگر، آن كلام را خطاب به خود گرفته و برگشته بودند. «٣» تسبيح در و ديوار آن بزرگوار (علامه طباطبايى) شبى در مسجد كوفه بيتوته نموده بودند و مىفرمودند:
ديشب، در و ديوار مسجد با تسبيح خود نگذاشتند تا صبح بخوابيم. اين همان در و ديوارى است كه ديگران هم خوابيده بودند و هيچ نمىشنيدند. معلوم مىشود وضع و حال استاد به گونهاى بود كه چنين شنوايى را داشتند نه آن كه در سنگ و آجر تغييرى پيدا شود. «٤» همچنين علامه طباطبايى مىفرمايد: روزى من در مسجد كوفه نشسته و مشغول ذكر بودم در آن بين يك حوريه بهشتى از طرف راست من آمد و يك جام شراب بهشتى در دست داشت و براى من آورده بود و خود را به من ارائه مىنمود. همين كه خواستم به او توجه كنم،