هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ١٢٤
ديگر كه پستت تمام شد خودت مىروى پايين و آب مىخورى. خلاصه نيمه شب بود و دير وقت ولى چند دقيقهاى نگذشته بود كه ديدم حضرت امام يك پارچ آب و يك پيش دستى خرما دستشان است و دارند مىآيند بالا. از پلههاى پشت بام آمدند بالا، من هم در پشت بام نگهبانى مىدادم. حضرت امام آمدند جلو، من دستپاچه شدم، پريدم پايين و گفتم آقا جان چكار داريد؟
گفتند مثل اينكه يكى از برادرها تشنه بود، اين آب را به او بدهيد، خرما را هم دادند كه ما بخوريم. من اصلا زبانم بند آمده بود كه چه بگويم. آخر اين موقع شب آقا خودشان را به زحمت انداخته بودند و گويا صداى برادرى را كه تقاضاى آب مىكردند، شنيده بودند. «١» نبايد وى را تنها گذاشت امام در همان اولين ساعات ورود به تركيه به آموزش زبان تركى پرداختند. ايشان مىخواستند با فراگيرى زبان تركى رسالت خود را در ميان ترك زبانان دنبال كنند، به حدى كه، اهتمام امام به فراگيرى زبان تركى، سرهنگ افضلى از مقامات ساواك را كه در تركيه مراقب ايشان بود سخت به وحشت انداخت كه مبادا امام با آموختن زبان بتواند با مردم تركيه ارتباط برقرار كند و مبارزه را در تبعيدگاه دنبال كند. لذا در گزارش خود به تهران نوشت:
«نبايد وى را تنها گذاشت!» از اين رو در تركيه هر روز امام را به جايى منتقل مىكردند.
چرا قبل از وقت، مرا مىخوانيد؟
در طول اين نه الى ده سالى هم كه امام در جماران تشريف داشتند. يكى از آقايانى كه مامور امور مالى ايشان بودند و بايد هر روز صبح به اين امر رسيدگى مىكردند. مىگفتند: ايشان هر روز راس ساعت مقرر آماده پذيرفتن ما بودند. چنانچه روزى به خاطر عدم شرايط مساعد به موقع به حضور ايشان نمىرسيديم، امام پنج دقيقه بعد از موعد مقرر زنگ اتاق مربوطه را به صدا درمىآوردند و آنان را براى حضور دعوت مىكردند.
در ملاقاتهاى عمومى گاهى بعد از آماده شدن ايشان، به دليل به حد نصاب نرسيدن تعداد ملاقات كنندگان مستلزم چند دقيقه انتظار براى به حد نصاب رسيدن بود كه با فزونى يافتن مدت انتظار به ده دقيقه تبديل مىشد. امام نسبت به نامنظم بودن برنامههاى ملاقات لب به