هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ١٢٣
در اين هنگام فرزند عزيز حسين، يعنى على اكبر همان كسى كه ابا عبداللّه (ع) او را بسيار دوست داشت و اينرا اظهار مىكرد، علاوه بر همه مشخصاتى كه فرزندى را براى پدر محبوب مىكند خصوصيت ديگرى هم داشت كه باعث محبوبيت بيشتر او در نزد پدر مىشد و آن شباهت كاملى بود كه به پيغمبر اكرم (ص) داشت. جلو آمد و عرض كرد: پدرم، چرا «انا للّه و انا اليه راجعون» گفتى؟
امام فرمود: در عالم خواب صداى هاتفى به گوشم رسيد كه گفت: القوم يسيرون والموت تسير بهم.
يعنى: اين قافله دارد حركت مىكند، ولى مرگ است كه اين قافله را حركت مىدهد. هم اكنون ما داريم به سوى سرنوشت قطعى مرگ مىرويم.
علىاكبر عرض كرد: پدر جان! اوَلَسنا على الحقِ؟ مگر نه اين است كه ما بر حقيم؟
- چرا فرزند عزيزم.
- پس وقتى مطلب از اين قرار است، ما به سوى هر سرنوشتى كه مىرويم. خواه سرنوشت مرگ باشد يا حيات، تفاوتى نمىكند، اساس اين است كه ما روى جاده حق قدم مىزنيم يا نه؟
به قدرى ابا عبداللّه (ع) از اين سخن به وجد آمد و مسرور شد كه فرمود:
من قادر نيستم پاداشى را كه شايسته پسرى چون تو باشد بدهم. (از اين رو) از خدا مىخواهم: خدايا! تو آن پاداشى را كه شايسته اين فرزند است به جاى من عطا فرما، جزاكَ اللّهُ عنّى خير الجَزاء.
تقاضاى آب توى قم، زمانى كه تازه، به سپاه آمده بودم، روى پشت بام منزل نگهبانى مىدادم. وقتى كه پاس بخش براى تعويض بعضى نگهبانها آمد، يكى از برادران نگهبان آن طرف پشت بام، برادرى را كه نوبت نگهبانىاش تمام شده و داشت به پايين مىرفت، صدا زد و گفت پايين كه مىروى، مقدارى آب براى ما بياور كه تشنهايم. ساعت ٥/ ١ بعد از نصف شب بود، طرف مىخواست برود بخوابد و حالش را نداشت تا برود و از آسايشگاه آب بياورد، لذا در جواب گفت: يك ساعت