هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ١٢٢
من خودم باطل السّحر هستم! در يكى از روزهاى اقامت امام در مدرسه علوى، سيدى همراه با فرد غير معمّمى كه پالتو و عرقچينى داشت خيلى متأثر و ناراحت و وحشتزده و با چهرهاى زرد به مدرسه آمد. من مسئول انتظامات بودم. گفتم: «چيست؟» گفتند: «كارى خصوص هزار و يك نكته ١٢٦ به همه يكسان بدهيد ص : ١٢٦ ى داريم و نگرانيمان اين است كه عليه امام جادو و سحر شده، آنچه ما مىبينيم اين است كه ممكن است ايشان مريض شوند و مثل شمع آب شوند. خلاصه ناراحت هستيم و آمدهايم دعا و وردى را كه باطل سحر است به امام بدهيم.» گفتيم: «اين حرفها چيست؟» گفتند: نه ما نگرانيم. ما هم با آن عشقى كه به امام داشتيم و اگر احتمال خطر يك در ميليون براى ايشان وجود داشت قلبمان تكان مىخورد، قضيه را خدمت امام عرض كرديم. ايشان لبخندى زده و فرمودند: «بگوييد من خودم باطل السِّحر هستم». «١» امانتى بود از جانب خدا از يكى از دوستان خانوادگى (امام) خمينى صفت مشخصه او را پرسيدم. صحنهاى را برايم تعريف كرد كه در سى و پنج سال قبل اتفاق افتاده بود.
كوچكترين فرزند خانواده در حوض غرق شده بود. مادر مويه كنان گريه مىكرد.
مجتهدى مشغول نماز خواندن به جنازه بود كه (امام) خمينى وارد شد. با تمام عشق و علاقهاى كه به اين دخترش داشت در قيافه او اثر از تغيير مشاهده نشد. چند لحظه مكث كرد و گفت: «امانتى بود از جانب خدا كه خودش پس گرفت.» و سپس شروع به نماز كرد. خمينى عقيده دارد كه خدا هميشه در كنار اوست. «٢» پيش به سوى مرگ كاروان حسينى در حركت است، در حين حركت، ابا عبداللّه (ع) را خواب فرا گرفت، سر را بر روى قاشه اسب يا به اصطلاح خراسانىها بر قربوس زين گذاشت.
طولى نكشيد كه سر را بلند كرد و فرمود: انّا للّه و انا اليه راجعون.
تا اين جمله را گفت و به اصطلاح كلمه استرجاع را بزبان آورد، همه به يكديگر گفتند: اين جمله براى چه بود؟ آيا خبر تازهاى است؟