هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ٤٨
ابوالفضل نزد حسين (ع) برگشت و گفت: برادر جان! چنين مىگويند هر چه امر مىفرماييد من همان را بگويم؟
فرمود: اما تسليم محال است. من مىجنگم تا شهيد بشوم در راه خدا.
فقط يك موضوع هست كه بايد با اينها در ميان بگذارم و آن اينكه الان سر شب است جنگ را بگذارند براى فردا. خدا خودش مىداند اين جمله را كه مىگويم نه براى اين است كه مىخواهم شهادت را به تاخير انداخته باشم، بلكه مىخواهم امشب را تا صبح با خداى خودم راز و نياز كنم و نماز بخوانم.
حضرت ابوالفضل برگشتند و فرمودند: برادرم مىگويد من جنگ را انتخاب كردم، ولى فقط يك استدعا از شما داريم و آن اين است كه امشب را به ما مهلت بدهيد.
يك عدهاى فرياد كردند كه خير مهلت نه! امير گفته است كه هرگز معطل نشويد! يك عده هم گفتند نه آقا چه عجلهاى است، باشد فردا، اختلاف افتاد در ميانشان. يكى از رؤساى خود آنها آمد جلو ايستاد با تغيّر گفت شرم و حيا هم خوب چيزى است، ما با كفار و مشركين وقتى مىجنگيديم اگر آنها به ما مىگفتند مهلت دهيد، ما شب با آنها هرگز نمىجنگيديم، حالا پسر پيغمبر از ما چنين مهلتى مىخواهد موافقت نكنيم؟ پسر سعد ديد كه كار به اختلاف كشيده است اگر پا فشارى بكند روى اصرار خودش ممكن است كه تفرقه بيفتد در ميان لشكر و بد بشود.
گفت بسيار خوب! امشب را ما مهلت مىدهيم تا فردا.
اباعبداللَّه ديگر مثل امشب را به سامان دادن كارهاى خودش پرداخت، عالمى بوده اين شب عاشورا. كارهايى انجام داد ابا عبداللَّه يكى از كارهايى كه انجام داد، در همان شب فرمود:
خيمهها را به سرعت بكنيد، جابجا كنيد طنابهاى خيمه را به يكديگر نزديك كنيد به طورى كه ميخهاى هر طناب در داخل خيمهها كوبيده بشود كه بين خيمهها فاصلهاى نباشد كسى نتواند از وسط خيمهها بگذرد. بعد هم دستور داد: خيمهها را به شكل نيم دايره به پا كنند و باز دستور داد در پشت خيمهها خندقى كندند. صحرا هم نيزار بود، از نى و هيزم و سوختنىها زياد جمع كردند منظور اين بود كه فردا صبح اين نىها را آتش بزنند كه دشمن از پشت سر نتواند حمله كند. اين تدبيرى بود كه ابا عبداللَّه براى اهل بيت خاندانش ترتيب داد كه تا اينها لااقل زنده هستند كسى از پشت سر نتواند بيايد متعرض حريم اهل بيت بشود. ديگر اينكه دستور