هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ٧٢
پند لقمان حكيم كاروانى تجارتى از سرزمين يونان عبور مىكرد و همراهشان كالاهاى گرانبها و بسيارى بود.
رهزنان غارتگر به آنها حمله كردند و همه اموال كاروانيان را غارت نمودند. بازرگانان به گريه و زارى افتادند و خدا و پيامبرش را واسطه قرار دادند تا رهزنان به آنها رحم كنند، ولى رهزنان به گريه و زارى آنها اعتنا ننمودند.
چو پيروز شد دزد تيره روان چه غم دارد از گريه كاروان لقمان حكيم در ميان آن كاروان بود. يكى از افراد كاروان به او گفت: اين رهزنان را موعظه و نصيحت كن، بلكه مقدارى از اموال ما را به ما پس دهند، زيرا حيف است كه آن همه كالا تباه گردد.
لقمان گفت: سخنان حكيمانه به ايشان گفتن حيف است.
آهنى را كه موريانه بخورد نتوان برد از او به صيقل زنگ به سيه دل چه سود خواندن وعظ نرود ميخ آهنين بر سنگ سپس گفت: جرم از طرف ما است ما گنهكاريم كه اكنون گرفتار كيفر آن شدهايم. اگر بازرگانان پولدار، كمك به بينوايان مىكردند، بلا از آنها رفع مىشد! به روزگار سلامت، شكستگان درياب كه جبر خاطر مسكين، بلا بگرداند چو سائل از تو به زارى طلب كند چيزى بده و گرنه ستمگر به زور بستاند شش نصيحت از حاتم اصم نقل كردهاند: كسى مىخواست به سفر برود، به حاتم اصم گفت: مرا وصيتى و سفارشى كن گفت:
١. اگر يار خواهى، خدا بس.
٢. اگر همراه خواهى، كرام الكاتبين بس.
٣. اگر عبرت خواهى، دنيا بس.
٤. اگر مونس خواهى، قرآن بس.
٥. اگر كار خواهى، عبادت خدا بس.
٦. اگر موعظه خواهى، مرگ بس.
و اگر اينها تو را بسنده نيست، دوزخ تو را بس!