هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ٨١
همراهى قنبر به منزل رفت. ظرف خرمايى با انبانى آرد و مقدارى روغن و برنج بر شانه خويش گرفت و بازگشت. قنبر تقاضا كرد اجازه دهند او بردارد ولى حضرت راضى نشدند.
وقتى كه به خانه آن زن رسيد، اجازه ورود خواست و داخل شد، مقدارى از برنجها را با روغن در ديگ ريخت و غذاى مطبوعىتهيه كرد آنگاه بچهها را بيدارنمود و با دست خود از آن غذا به آنها داد تا سير شدند. على (ع) براى سرگرمى آنها مانند گوسفند دو دست و زانوان خود را بر زمين گذاشت و صداى مخصوص گوسفندان را تقليد نمود (بع بع!) بچهها نيز ياد گرفتند و از پى آن جناب همينكار را كرده مىخنديدند مدتى آنها را سرگرم داشت تا ناراحتى قبلى را فراموش كردند و بعد خارج شد. قنبر گفت اى مولاى من امروز دو چيز مشاهده كردم كه علت يكى را مىدانم سبب دومى بر من آشكار نيست: اينكه توشه بچههاى يتيمرا خودتان حمل كرديد و اجازه نداديد من شركت كنم از جهت نيل به ثواب و پاداش بود و اما تقليد از گوسفندان را ندانستم براى چهكرديد؟ فرمود وقتىكه وارد بر اين بچههاى يتيم شدم از گرسنگى گريه مىكردند خواستم وقتى خارج مىشوم هم سير شده باشند و هم بخندند. «١» درخواست عقيل روزى عقيل از على (ع) در خواست كمك مالى كرد و گفت من تنگدستم مرا چيزى بده. حضرت فرمود صبر داشته باش تا ميان مسلمين تقسيم كنم سهيمه ترا خواهم داد، عقيل اصرار ورزيد.
على (ع) به مردى گفت دست عقيل را بگير و ببر در ميان بازار، بگو قفل دكانى را بشكند و آنچه در ميان دكانست بردارد. عقيل در جواب گفت مىخواهى مرا به عنوان دزدى بگيرند؟
على (ع) فرمود پس تو مىخواهى مرا سارق قرار دهى كه از بيت المال مسلمين بردارم و به تو بدهم؟! عقيل گفت پيش معاويه مىروم. فرمود تو دانى و معاويه. پيش معاويه رفت و از او تقاضاى كمك كرد. معاويه او را صد هزار درهم داد و گفت بالاى منبر برو و بگو على با تو چگونه رفتار كرد و من چه كردم. عقيل بر منبر رفت پس از سپاس حمد خدا گفت: مردم! من از على دينش را طلب كردم على مرا كه برادرش بودم رها كرد و دينش را گرفت، ولى از معاويه در خواست نمودم، مرا بر دينش مقدم داشت!