هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ٧١
اما واى به حال آن وقتى كه ما هم زندگيمان را مثل طبقه مرفه و ثروتمند بالا ببريم كه اين يگانه مايه تسلى خاطر و كمك روحى فقرا هم از دست مىرود. من به اين منظور مىگويم: ما بايد زاهدانه زندگى كنيم كه زهد ما همدردى با فقراء مىباشد.
روزى كه ديگران توانستند لباس فاخر بپوشند ما هم لباس فاخر مىپوشيم.
اين وظيفه هم دردى براى همه است، ولى براى پيشوايان امت خيلى بيشتر و دقيقتر است. «١» آفتاب و مهتاب پيرى، از مريدان خود پرسيد: هيچ كارى و اثرى از شما سر زده است كه سودى براى ديگرى داشته باشد؟ يكى گفت: من امير بودم. گدايى به در خانه من آمد. چيزى خواست. من جامه خود و انگشتر ملوكانه به او دادم و او را بر تخت شاهى نشاندم و خود به حلقه درويشان پيوستم.
ديگرى گفت: از جايى مىگذشتم يكى را گرفته بودند و مىخواستند كه دستش را ببرند.
من دست خود فدا كردم و اينك يك دست ندارم.
پير گفت: شما آنچه كرديد در حق دو شخص معين كرديد. مؤمن چون آفتاب و مهتاب است كه منفعت او به همگان مىرسد و كسى از او بىنصيب نيست. آيا چنين منفعتى از شما به خلق خدا رسيده است؟
چه چيز بهتر است از بزرگمهر پرسيدند كه چه چيز است كه اگر خداى تعالى به بنده دهد، هيچ چيز به از آن نباشد؟ گفت: خِرد طبيعى.
گفتند: اگر نباشد. گفت: ادبى كه آموخته باشد و در تعلم آن رنج برده.
گفتند: اگر نباش هزار و يك نكته ٧٦ رنج در طلب معيشت ص : ٧٦ د. گفت: خوى خوش كه با مردمان به خوشى و مواسات رفتار كند و دشمن را به وسيله آن نگاه دارد.
گفتند: اگر نباشد. گفت: خاموشى كه ظاهراً پوشنده عيبهاست.
گفتند: اگر نباشد. گفت: مرگ، كه او را از زمين بردارد. زيرا هر كس كه به اين خصلتهاى پسنديده و اخلاق نيكو آراسته نباشد، براى او مرگ بهتر از زندگى است.