هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ٦١
است و اگر اين ثمره را نداشته باشد بايد دانست كه محبت نبوده، خيال محبت بوده است.
ما اسيران نفس و شهوت، خدا را براى خُرما مىخواهيم، و دوست مطلق را فداى لذّات نفسانيه مىكنيم. و اين از بزرگترين خطاها است كه اگر دل ما حظّى از معرفت داشت و جلوهاى از محبت در آن حاصل بود، بايد از خجلت بميريم، و سَرِ شرمسارى را تا قيامت به زير افكنيم.
معرفت خدا، حب خدا آوَرَد و اين حُبّ چون كامل شد، انسان را از خود منقطع كند. و چون از خود منقطع شد، از همه عالم منقطع شود و چشم طمع خود به ديگران نبندد و از رجز شيطان و رجس طبيعت پاكيزه شود و نور ازل در باطن قلب او طلوعكند، و از باطن به ظاهر سرايت كند و فعل و قول او نورانى شود و تمام قوا و اعضاء او الهى و نورانى شود.
حبيبا! لَختى از خواب گران بر خيز، و راه و رسم عاشقان درگاه را برگير، و دست و رويى از اين عالم ظلمت و كدورت و شيطانيت شستوشو كن، و پا به كوى دوستان نه، بلكه به سوى كوى دوست حركتى كن. «١» طمع طمع، هواهاى نفسانى را لباس تحقق مىدهد و هيچ حد و مرزى هم نمىشناسد. انسان طمعكار، به حرام و شبهه، لباس شرعى مىپوشاند و به آسانى «اصالة الحلية و اصالة البرائة» جارى مىكند و از اين رهگذر نفس را به گناه مىآلايد. يكباره مىبينيم با مسلمانى روبرو هستيم كه در عمل، لا ابالىگرى گريبانش را گرفته است. آنچه مىخواهد انجام مىدهد و براى كارهايش توجيه شرعى هم مىتراشد. طمع، انسان را در دو جنبه مسخ مىكند بعد معنوى و بعد انسانى. «٢» محبت خاص مؤمنين به خداى تعالى اولياء خدا، پروردگار خود را از هر چيزى كه لايق به ساحت قدس او نيست منزه مىدارند، چه شريك در اسم و چه شريك در معنا، و چه نقص، و چه عدم. و نيز تسبيح آنان درباره پروردگارشان تنها تسبيح به زبان و صرف گفتن سبحان الله نيست، بلكه تسبيحشان هم به زبان، هم به عمل و هم به قلب مىباشد، چون تسبيح اگر كمتر از اين و در مرحلهاى پايينتر از