هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ٤٧
نشسته بود و دستهايش روى شمشير و سرش را روى دست تكيه داده بود، خوابش برده بود.
يك وقت صداى همهمه لشكر، صداى سم اسبان، به هم خوردن اسلحه و بعد هم سى هزار نفر سپاه مجهز، درست مثل دريايى كه موج بزند و بخروشد در برابر يك گروه هفتاد و دو نفره كه تنها حدود شصت نفر آنها مرد و بقيه يك عده زن و بچه بودند، يعنى همه نفوسشان به صد نفر نمىرسيد و سپاه ابن سعد دور تا دور اينها را محاصره نمودند و حلقه را تنگتر كردند.
سر و صداى دشمن كه در فضا پيچيد، زينب سلام الله عليها از خيمه فورا بيرون دويد ببيند چه خبر است، تا اين وضع را ديد آمد سراغ اباعبداللَّه. دست روى شانه ابا عبداللَّه گذاشت.
عرض كرد: برادر جان اين صداها را نمىشنوى؟ ابا عبداللَّه سر را بلند كرد، ولى بىاعتنا به اين وضع فرمود: الان در عالم رويا جدم پيغمبر را ديدم كه به من فرمود: حسينم تو به زودى به من ملحق خواهى شد! حالا ملاحظه كنيد اينجا زينب چه حالى پيدا مىكند! فورا اباعبداللَّه از جا حركت كرد فرمود: برادرم عباس بيايد! اباالفضل با دو سه نفر از بزرگان و صحابه كه از مشاهير دنياى اسلام بودند مثل جناب حبيب بن مظاهر و جناب زهير بن القين و امثال اينها كه همه صحابه پيغمبر بودند آمدند.
فرمود: برادر، برو ببين چه خبر است اينها از ما چه مىخواهند؟
ابوالفضل با اين دو سه نفر رفتند و در مقابل لشكر ايستادند و اعلام كردند بايستيد با شما حرف داريم آنها هم ايستادند. فرمود: چه شده است؟ چه مىخواهيد؟
گفتند: امر قاطع از امير ابن زياد رسيده است كه حسين بايد يكى از دو كار را انتخاب كند:
يا تسليم يا جنگ! فرمود: پس شما بايستيد و از جاى خود تكان نخوريد تا من بروم و اين پيشنهاد را با برادرم در ميان بگذارم! ابوالفضل مىداند كه حسين چه راهى را انتخاب كرده است، ولى در برابر ابا عبداللَّه به قدرى با ادب است كه هرگز نمىخواهد از طرف خودش حرف بزند، مىخواهد پيغام را به اباعبداللَّه برساند.
ولى آن دو نفر ايستادند شروع كردند به صحبت كردن، پند دادن، اندرز دادن، نصيحت كردن.