هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ٤٥
مردانه بگو نمىدانم ابن جوزى يكى از خطباى معروف زمان خودش بود. رفته بود بالاى منبرى كه سه پله داشت براى مردم صحبت مىكرد.
زنى از پايين منبر بلند شد و مسئلهاى از او پرسيد:
ابن جوزى گفت: نمىدانم.
زن گفت: تو كه نمىدانى پس چرا سه پله از ديگران بالاتر نشستهاى؟! جواب داد: اين سه پله را كه من بالاتر نشستهام به آن اندازهاى است كه من مىدانم و شما نمىدانيد، بنابراين به اندازه معلوماتم بالا رفتهام و اگر به اندازه مجهولاتم مىخواستم بالا بروم، لازم بود منبرى درست كنم كه تا فلك الافلاك بالا مىرفت.
ابن مسعود در اين باره مىگويد: «قُل مَا تَعلَمُ وَ لَا تَقُل مَا لَا تَعلَمُ؛ آنچه را كه مىدانى بگو و آنچه را كه نمىدانى لب فرو بند و زبان از سخن گفتن باز دار.» و اگر از تو سؤال كردند آنچه را كه نمىدانى با كمال صراحت و مردانه بگو نمىدانم.
شب عاشورا عمر سعد از آن آدمهايى بود كه هم خدا را مىخواست هم خرما را! كوشش مىكرد كه تمردى از ابن زياد نكرده باشد و آن ابلاغى كه به وى براى حكومت رى (منطقه تهران) صادر شده بود از دست ندهد. در عين حال خيلى كوشش مىكرد كه خودش را به اين گناه بزرگ آلوده نكند.
به همين جهت دو سه بارى كه حضرت با او صحبت كرد، وقتى گزارش آن را به عبيداللَّه مىداد، آن را جورى ارائه مىكرد كه غيظ ابن زياد را بخواباند. در تاريخ آمده است احياناً چيزهايى را از پيش خودش مىگفت كه حضرت ابا عبداللَّه نگفته بودند. مثلًا: حسين بن على آنقدر هم كه شما شنيدهاى، خيلى سر مخالفت ندارد، اين جور نيست و آن جور نيست.
در آخرين نامهاش به عبيداللَّه زياد، نوشت: شما عجله نكنيد در اين كار و تصميم خيلى شديدى نگيريد. ما اميدواريم بلكه بتوانيم كارى كنيم كه صلح برقرار شود و خون حسين بن على هم ريخته نشود و وضع حكومت شما هم همين جورى كه هست برقرار باشد و از اين جور حرفها. نامهاى نوشته بود كه ابن زياد را يك كمى به فكر فرو برد.
آدمهاى خبيث بد ذات، هر جا باشند اثر وجود خودشان را بروز مىدهند. عدهاى در حاشيه