هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ٣٨
به عزرائيل مراجعه كن! دكتر محمدحسين مدرس گفته است نامههاى زيادى به مدرس مىنوشتند و من آن نامهها را به خدمت ايشان مىبردم، مدرس تا نيمههاى شب آن نامهها را مىخواند و زير هر كدام به مناسبت موضوع نامه خطى مىنوشت، مثلا مىنوشتند «شما به رئيس بلديه رجوع كنيد و اين خط را نشان دهيد كار شما را اصلاح مىكند.» هر صبحگاه نامهها را مىگرفتم و به صاحبش رد مىكردم.
در يكى از نامهها مردى شكايت كرده بود كه رئيس نظميه مرا به تهمت دزدى گرفته و شش ماه حبس كرده و تمام هستى مرا برده و به خاك سياهم نشانده است. خدا مىداند كه من بىتقصيرم و محكمه هم به دادم نمىرسد.
مدرس در زير آن نامه نوشته بود «به عزرائيل مراجعه كنيد». يكى دو روز بعد آن مرد خوشحال آمد و گفت مىخواهم از آقا تشكر كنم. گفت: نامه را به رئيس نظميه دادم و او كارم را اصلاح كرد و به عدليه هم سفارش نمود. من از سادگى آن مرد و از كار آقا تعجب كردم! آيت اللَّه خامنهاى و نقل داستان مؤذن بد صدا د هزار و يك نكته ٤٢ ارزش آزادى ص : ٤٢ استانى را مولوى نقل كرده است. حضرت آيتاللَّه خامنهاى مىگويد هر گاه آن داستان يادم مىآيد به خود مىلرزم و به خدا پناه مىبرم. مىگويد:
در شهرى كه هم مسلمانها و هم مسيحيان زندگى مىكردند، مردى نصرانى وارد محله مسلمانها شد و سراغ مؤذن را گرفت. او را راهنمايى كردند تا بالاخره مؤذن را پيدا كرد و بعد از ديدنش از او بسيار تشكر كرد. مؤذن گفت: چرا از من تشكر مىكنى؟
مرد نصرانى گفت: تو حق بزرگى بر گردن من دارى كه هيچ كس ندارد، زيرا من دخترى دارم كه مدتى است محبت اسلام به دلش افتاده و تمايل به اسلام دارد. هر كار مىكردم كه او را به كليسا ببرم در مراسم ما شركت نمىكرد و به عقايد ما بىاعتنا بود و ما در كار اين دختر عاجز مانده بوديم.
دو سه روز پيش كه تو آمدى و اذان گفتى و اين دختر صدايت را شنيد و گفت: اين صداى گريه از كجاست؟ گفتم اذان مسلمانهاست. از آن لحظه بود كه محبت اسلام از دل اين دختر رفت و ما راحت شديم. در حال حاضر مثل ما در كليسا حاضر مىشود و در مراسم ما شركت مىكند؛ بنابراين حق بزرگى بر ما دارى، چون تو بودى كه دختر ما را به ما برگرداندى.