هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ٣٥
٣ تاريخى ادعاى بىجا ابن سكّيت گفته است: حنين مردى دلاور بود، مدعى نسبت خود به اسد بن هاشم بن عبدمناف شد. يك جفت موزه سرخ رنگ پوشيد و نزد عبدالمطلب آمد و گفت: اى عمّ! من فرزند اسد بن هاشمم.
عبدالمطلب گفت: نه چنين است، كه من پوشاك- يعنى موزه- فرزند هاشم را در تو مىبينم، [امّا] شمايل هاشم را در تو نمىيابم، برگرد. حنين نا اميد برگشت. و اين مثل شده است كه رجع حنين بخفيه. «١» بگذاريد به كارشان برسند يكبار امام (ره) در حرم امام حسين (ع) داشتند زيارتنامه مىخواندند. يكى از خدام بىادب فرش را از زير پاى امام جمع كرد. امام، سجاده و مفاتيح را برداشتند و روى سنگ نشستند.
گاهى وقتى امام مىخواست وارد حرم بشود، عمدا جارو مىكردند و خاكها را به طرف ايشان مىگرفتند. ما هم نمىتوانستيم نفس بكشيم، چون امام مىفرمودند: چكارشان داريد بگذاريد به كارشان برسند. (دليل رفتار خدام هم اين بود كه تا علما به حرم مىآمدند، اينها دور آقايان را مىگرفتند و از آنها انعامهاى بىخودى مىگرفتند و امام كسى نبود كه از اين پولها به آنها بدهد) تا آن خادم فرش را از زير پاى امام جمع كرد به او گفتم: «به خدا قسم پدرت را درمىآورم.» امام فهميدند. فرمودند: «خلاف مروت است چكارش داريد؟ بگذاريد