هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ٢٦٥
١٩ لطايف ابو حنيفه روزى مىگذشت. كودكى را ديد در گل بمانده. گفت: گوش دار تا نيفتى! گفت:
افتادن من سهل است. اگر بيفتم تنها باشم امّا تو گوش دار كه اگر پاى تو بلغزد همه مسلمانان كه از پس تو آيند بلغزند! «١» دوستى را كه به عمرى به دست آرند نشايد كه به يك دم بيازارند. «٢» تلميذ بىارادت عاشق بىزر است و رونده بىمعرفت مرغ بىپر. عالم بىعمل درخت بىبر و زاهد بىعلم خانه بىدر. «٣» انديشه كردن كه چه گويم به از پشيمانى خوردن كه چرا گفتم. «٤» افلاطون را پرسيدند: آدمى از حسود و دشمن خويش با چه انتقام كشد؟ گفت: به اين كه فضل خويش افزايد. «٥» زاهدى پيرزنى آسيابان را گفت: گندم مرا آرد كن وگرنه نفرين كنم خرت به سنگ بدل شود. پيرزن گفت: خر را رها كن، گندمت را دعا كن تا به آرد بدل شود. «٦» انسانهاى بزرگ مىتوانند دو دقيقه بدون هوا، دو هفته بدون آب و يك عمر بدون پول زندگى كنند. اما بدون «كتاب» نمىتوانند يك لحظه زنده بمانند.
هيچ موقع به كتابهايى كه خواندهايد مباهات نكنيد به كتابهايى كه نخواندهايد فكر كنيد!