هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ١٧٧
هزار بار استغفار كن! يكى از فرزندان شيخ (خياط) نقل مىكند: شخصى از اهل هندوستان به نام «حاج محمد» همه ساله يك ماه مىآمد ايران. در راه مشهد براى نماز از قطار پياده مىشود و در گوشهاى به نماز مىايستد. موقع حركت قطار، هر چه دوستش فرياد مىزند كه «سوار شو! قطار راه مىافتد!» اعتنا نمىكند و با قدرت روحى كه داشته، نيم ساعت مانع از حركت قطار مىشود. وقتى از مشهد برمى گردد و خدمت شيخ مىرسد جناب شيخ به او مىگويد: «هزار بار استغفار كن!».
گفت: براى چه؟
شيخ فرمود: كار خطايى كردى!! گفت: چه خطايى؟ به زيارت امام رضا (ع) رفتيم، شما را هم دعا كرديم. شيخ فرمود:
«قطار را آن جا نگه داشتى. خواستى بگويى من بودم كه ...! ديدى شيطان گولت زد، تو حق نداشتى چنين كنى!» «١» دنيايى كه زور بر حقيقت پيروز است در هنگام جنگ جهانى دوم، شخصى مىكوشيد تا يكى از دانشمندان بزرگ هلندى را قانع كند كه در طول تاريخ بشريت، زور، همواره بر حقيقت پيشى گرفته است. دانشمند مزبور سرانجام به وى پاسخ داد: من نمىتوانم به اثبات برسانم كه داعيه شما باطل است، ولى خوب مىدانم كه چندان علاقهاى هم به زيستن در چنين دنيايى را ندارم. «٢» چراغ راه نابينايى در شب تاريك، چراغى در دست و سبويى بر دوش، در راهى مىرفت، فضولى به وى رسيد و گفت: اى نادان روز وشب پيش تو يكسان است و روشنى و تاريكى در چشم تو برابر. اين چراغ را فايده چيست؟ نابينا بخنديد و گفت: اين چراغ نه از بهر خود است از براى چون تو كوردلانى بى خرد است تا به من پهلو نزنند و سبوى مرا نشكنند! «٣»