هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ١٦٩
١٠ حكايات تقرب به سوى سگ مرحوم هيدجى، مُحشّىِ منظومه ملاهادى، ديوانى دارد. او قضيه جالبى نقل مىكند، مىگويد:
مقدسى بود در محلهاى و يا روستايى، شبى براى عبادت به مسجد رفت. مسجد خالى بود، دو ركعت نماز كه به جا آورد، صداى خش خشى از گوشههاى مسجد شنيد، با خود گفت: پس من تنها در مسجد نيستم، كس ديگرى هم گويى در مسجد هست، سپس شيطان او را وسوسه كرد و شروع كرد با صداى بلندتر نماز خواندن «ولاالضالين» را با مدّ تمام كشيدن! به خيال اين كه فردا آن ناآشنا، در ده و محله منتشر مىكند كه فلانى، ديشب در مسجد، تا صبح مشغول راز و نياز بود و نماز نافله به جا مىآورد. اين مقدس مآب بيچاره، به همين خيال، حتى شب را هم به منزل نرفت و تا صبح مشغول نماز و راز و نياز بود. صبح كه هوا روشن شد، وقتى كه خواست از مسجد خارج شود، ديد سگى نحيف و ضعيف از گوشه شبستان آمد و از در بيرون رفت. يك باره فهميد كه همه آن خش خشها، از اين سگ بوده كه از سرماى شب، به داخل مسجد پناه آورده است و همه نماز نافلهها و گريهها و اشكهاى جناب مقدس هم به جاى تقرباً الى الله، تقرباً الى الكلب بوده است. «١» پيشدستى آرام رونده بر شتابزده يك روز در سفرى بر اثر غرور جوانى، شتابان و تند راه روى كردم، و شبانگاه خود به پاى كوه بلندى رسيدم، خسته و كوفته شده بودم و ديگر پاهايم نيروى راهپيمايى نداشت، از پشت سر