هزار و يك نكته - مجید غلامرضا و همکاران - الصفحة ١١١
با ريش سفيد و اندامى لاغر و ظريف و عمامه سفيد بزرگى بر سر. او درباره تعاليم عاليه قرآن با من صحبت كرد و بالخصوص روى جنبههاى بشر دوستانه و خصوصيات فراگير بودن احكام آن تكيه مىكرد. ضمناً با حالت محجوبانهاى در حق من دعا كرد كه ان شاء اللّه روزى چشمانم به حقايق اسلام باز و روشن شود.» در شرح احوال آخوند خراسانى سخن زياد گفته شده و ما در اينجا به آنچه خود او در حسب حالش گفته، مىپردازيم. آخوند در اينجا از فقر و عسرت، و زهد و بىاعتنايى به زخارف دنيا در دوره طلبگى خود سخن مىگويد:
«... چون مجلس درس به پايان رسيد، شيخ (مرتضى انصارى) به من نگاه كرده گفت:
آخوند! مىبينم خيلى مؤدب مىنشينى؟
من سربه زير افكندم و عباى خود را بر روى سينهام بيشتر كشيدم و حالتى داشتم قرين انفعال. شيخ دريافت كه پيراهن به تنم نيست و قباى خود را پيش آوردهام تا گردن خود را بپوشانم و معلوم نشود كه پيراهن ندارم! زيرا (از كفش و لباس) تنها چيزى كه داشتم و مىتوانستم بگويم مالك آن هستم، يك قباى پاره بود با يك عباى كهنه و يك جفت كفش كه آن هم ته نداشت و با زحمت پاى خود را بالاتر مىگرفتم و به رويه كفش مىچسباندم كه پايم بر زمين كشيده نشود كه نجس يا كثيف نشود تا آنجا كه يك روز مجبور شدم سه بار پاى خود را بشويم و يكى از طلاب به گوشواره مدرسه نشسته بود مرا ديد و به حالم رقت كرد و كفشى مندرس به من داد. و در اين وقت چنان بود كه گفتى دنيا را به من دادهاند! آن روز هم شيخ پس از مجلس درس از برهنگى من آگاه گرديده فهميد كه پيراهن به تنم نيست و به اين جهت قباى خود را به روى سينهام كشيدهام و مىنمايد كه مؤدب نشستهام، امر كرد پيراهنى به من دادند.
... چهل سال نه گوشت خوردم و نه آرزوى خوردن گوشت داشتم و تنها خوراك من فكر بود و با اين زندگى راضى و قانع بودم و هيچ گاه نشد كه سخنى ياد كنم كه گمان كنند از زندگانى خود ناراضى هستم. پولى براى خريد يك شمع به من دادند ولى من در تاريكى مىگذرانيدم و آن پول را به فقيرتر از خودم مىدادم و شبها كتاب خود را برداشته به مَبرز (دستشويى) مدرسه مىرفتم تا در برابر چراغ مبرز مطالعه كنم. طلاب هيچ اعتنايى به من نمىكردند. مگر معدودى كه مانند خود من يا فقيرتر از من بودند. خواب من بيش از شش