جهاد در آيينه روايت(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٧٨
أَعْذَرُ) فَقَامَ إِلَيْهِ النَّاسُ بِأَجْمَعِهِمْ، فَقَالُوا: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنَا أَنَّ الْقَوْلَ قَوْلُكَ، وَ نَحْنُ الْمُذْنِبُونَ التَّائِبُونَ وَ قَدْ عَذَرَكَ اللَّهُ.
(مستدرك الوسائل ١١/ ٧٢، ح ١٢٤٥٩)
«شيخ طبرسى» در كتاب «احتجاج» گويد: روايت شده است كه امير مؤمنان (ع) پس از آن كهاز جنگ نهروان بهكوفه بازگشت، با يارانش در مجلسى نشسته بود، و از رويدادهاى گذشته، سخن مىگفت. به ناگاه شخصى به آن حضرت عرض كرد: چرا آنگونه كه با طلحه و زبير و معاويهو خوارج جنگيدى، با ابوبكر و عمر، مبارزه نكردى؟
حضرت در پاسخش فرمود: به راستى من از همان لحظات نخستين زندگانى، همواره مظلوم و از حق خود، محروم بودهام.
«اشعث بن قيس» (شوهر امفروه، داماد ابوبكر) از جاى برخاست و گفت: اى امير مؤمنان! براى چه دست به شمشير نبردى و حق خودت را از ديگران نگرفتى؟
فرمود: اى اشعث! سخنى گفتى، اكنون جوابش را بشنو و در دل خود، جاى ده و به حقيقتِ سخن و حجت من توجه كن.
من به پيروى از شش تن از پيامبران گذشته- درود خدا بر تمام آنان باد- به آن كار اقدام نكردم.
١- حضرت نوح: خداوند پس از بيان رفتار قومش با او از زبان وى فرموده است: «: پروردگارا! بر من چيره شدهاند چون دفع غلبه آنان بستگى به مشيت و اراده تو دارد، مرا يارى فرماى» اگر كسى بگويد اين درخواست از روى ترس از قوم خود نبوده است، كلام خدا را انكار نموده، بىترديد، كافر شده است. و چنين عذرى از وصى پيغمبر، پذيرفتنىتر است.