جهاد در آيينه روايت(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٢٢
أَسِيرَ أَهْلِ الْقِبْلَةِ لَا يُفَادَى وَ لَا يُقْتَلُ فَرَجَعَ بِهِ الْأَشْتَرُ إِلَى مَنْزِلِهِ وَ قَالَ: لَكَ مَا أَخَذْنَا مَعَكَ لَيْسَ لَكَ عِنْدَنَا غَيْرُهُ.
(بحارالانوار ٩٧/ ٣٨، ح ٣٧)
عمر بن سعد مىگويد: در جنگ صفين، مردى از اهل شام، به نام اصبغ بن ضرار از طلايهداران و نگهبانان سپاه دشمن بود. على (ع) مالك اشتر را ماموريت داد تا وى را اسير كند و بياورد. مالك اشتر او را بدون آن كه به وى آسيبى برساند يا قصد كشتن وى را داشته باشد، به اسارت درآورد؛ زيرا سيره على (ع) اين بود كه از كشتن اسيرى كه در حال جنگ نباشد نهى مىفرمود. شب هنگام دست و پاى او را محكم بست و او را زمين انداخت و منتظر صبح شد. [تا امام (ع) تكليف او را مشخص كند] و (از آنجا كه) اصبغ شاعر سخنورى بود، (و) يقين داشت كه سرنوشت او مرگ است، در حالى كه ديگران خواب بودند صدايش را بلند كرد. مالك اشتر صداى او را شنيد، اشعارى مىخواند كه بيانگر حال او در آن وضعيت بود و تقاضا مىكرد كه با او به مهربانى و عطوفت رفتار كنند. چون صبح شد مالك او را نزد على (ع) برد و گفت: اى امير مؤمنان اين مرد يكى از نگهبانان دشمن است كه من ديروز (به امر شما) او را يافتم.
سوگند به خدا اگر مىدانستم كه كشتن او حق است او را مىكشتم.
او ديشب نزد ما بود و با اشعارش ما را آزار مىداد پس اگر حكم شما درباره وى قتل است، پس او را بكشم و ما از او خيلى عصبانى هستيم و اگر در مورد وى مخير هستيد پس او را به ما ببخش.
حضرت فرمود: (اسير) براى تو باشد اى مالك! پس هنگامى كه اسيرى يافتى او را نكش، زيرا نه بابت اسير اهل قبله مىتوان فديه گرفت و نه مىتوان او را كشت. مالك اشتر با آن اسير به جايگاهش آمد و آنگاه به او گفت: هرچه از تو گرفتيم مال خودت باشد و غير آن، چيزى نزد ما نيست.