إرشاد القلوب ت مسترحمی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٦٣ - باب بيست و نهم در اميدوارى بخدا
خرمائى كه سه هزار و شصت دانه داشت صدقه داد، پس خداوند در عوض هر خرمائى قريهاى باو عطا فرمود.
و مرويست كه در زمان حضرت داود ٧ زنى از خانه خود بيرون آمد در حالى كه سه گرده نان و سه رطل جو داشت، پس در بين راه سائلى از او چيزى خواست آن زن سه گرده نان را بسائل داد و با خود گفت اين جوها را آسيا ميكنم نان پخته و ميخورم، چند قدمى راه نرفته بود كه باد تندى وزيدن گرفت و آن جوها را كه بر سرش نهاده بود با ظرفش برد، پس آن زن وحشت كرد و محزون شد و آمد خدمت حضرت داود ٧ و قصه را بيان داشت، آن حضرت فرمود: پيش فرزندم سليمان برو قصه را براى او بگو، چون بنزد سليمان آمد هزار درهم باو عطا فرمود، آن زن گرفت و به پيش داود شد و بعرض رسانيد كه هزار درهم بمن مرحمت فرمود، آن حضرت فرمود: برو و درهم را باو باز گردان و بگو من درهم نخواستم بلكه خواستم مرا خبر دهى چرا باد جوهاى مرا با خود برد؟ چون بنزد حضرت سليمان آمد، آن حضرت فرمود: اى زن هزار درهم بتو دادم ديگر چيزى مخواه، گفت من آن را نخواسته بودم، پس حضرت سليمان بار ديگر هزار درهم باو عنايت فرمود، آن زن گرفت و بپيش داود شد و ماوقعرا بيان داشت، پس حضرت داود فرمود: گفتم درهم را باو باز گردان و بگو بر نخواهم داشت بلكه از خداى بخواه تا ملك موكل بر باد را حاضر فرمايد و از او سؤال كنيد كه باذن خدا جوهاى مرا ربود يا بدون اذن او.
پس بنزد حضرت سليمان آمد و از او درخواست كرد تا ملك را حاضر گرداند، آن حضرت از خداى درخواست نمود و ملك چون حضور