إرشاد القلوب ت مسترحمی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٩ - باب بيست و سوم در گريه از خوف خدا
پس آن سنگ را بشارت داد و از آن گذر كرد، و چون بعد از مدتى بازگشت مشاهده كرد باز هم گريه ميكند! سؤال كرد مگر خدا تو را امان نداد ديگر براى چه گريه ميكنى؟ جواب داد آن گريه خوف بود و اين گريه خوشحالى.
و مرويست كه حضرت يحيى ٧ آنقدر گريست كه پوست صورتش متلاشى شد مادرش[١] ناچار پارهئى از نمد بست بصورتش كه اشك ديدگانش بر آن جارى شود (و كمتر بصورتش صدمه بزند).
و فرمود: حضرت امام حسين ٧ هيچ وقت بر پدر بزرگوارم داخل نشدم مگر آنكه حضرتش را (از خوف خدا) گريان ميديدم.
و فرمود: جد بزرگوارم گريه سختى نمود هنگامى كه اين آيه نازل شد: فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً[٢] چگونه است حال مردم در قيامت زمانى كه از هر طايفه شاهدى آوريم و تو را اى پيغمبر بر اين امت بگواهى خواهيم.
پس اى مردم نيكو بنگريد چگونه شاهد ميگريد و شما مردم كه مشهود هستيد ميخنديد، بخدا قسم اگر جهالت نباشد كسى لب بخنده نميگشايد، جاى بسى تعجب است از كسانى كه صبح ميكنند و داخل در شب ميشوند و حال آنكه صاحب اختيار خود نيستند و نميدانند با چه حوادثى روبرو خواهند شد كه گاه مىشود نعمت مالى و يا صحت
[١]. نامش ايشاع يا حنانه مكتى بام كلثوم از بانوان مجلله و خواهر بزرگ مريم است و در سن ٩٨ سالگى خداى تعالى يحيى را باو بخشيد در حالى كه از سن زكريا ١٢٠ سال گذشته بود.
[٢]. ٤٤- النساء