إرشاد القلوب ت مسترحمی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٩٤
كه بسختى ميگذرد يا براحتى و سهولت، و چون هنگام مردنش فرا رسد حاضر شوند بالين سرش ملائكهها در حالى كه بدست هر يك از ايشان ظرفى از آب كوثر و ظرفى از آشاميدنى (هاى بهشتى) باشد و بياشامانند بروح او تا سكرات و تلخى مرگ از او دفع شود، و بشارت (بهشت) باو دهند، و گويند: چه جايگاه نيكوئى براى تو مهيا شده، و تو وارد خواهى شد بر خداى عزيز و كريم، پس روح او بيك چشم بهمزدن بآسمان رود تا جايى كه حجابى بين او و بين خداى عز و جل نباشد، و خداى تعالى بديدار او مشتاق باشد و او را بر لب چشمهاى در نزد عرش بنشاند و باو بفرمايد چگونه واگذاردى دنيا را؟ گويد: خدايا بعزت و جلال تو قسم خبرى از دنيا ندارم، زيرا از وقتى كه مرا آفريدى (و متولد شدم و بحد كبارت رسيدم تا الآن) از تو خائف و ترسان بودم، خداى سبحان فرمايد: بلى راست ميگوئى بنده من، جسد تو در دنيا بود و روح تو در نزد من، اكنون سؤال كن از من كه بتو عطا ميكنم (هر چه بخواهى)؟
و اين بهشت منست كه بر تو مباح كردم تا در همسايگى من ساكن شوى، پس روح بنده مؤمن گويد: خدايا خود را بمن شناساندى و من از شناختن تو از ديگران بىنياز شدم (چون تو را قادر يافتم و ديگران را عاجز) و بعزت و جلال تو قسم اگر رضايت تو در اين بود كه من قطعه قطعه شوم و هر روزى هفتاد مرتبه كشته ميشدم بسختترين كشتهشدنها هر آينه رضايت تو را (از صميم قلب) دوست ميداشتم، پروردگارا چگونه (چنين نباشم و) عجب و تكبر كنم و حال آنكه من ذليل بودم اگر تو مرا اكرام و موفق نميفرمودى؟ و من مغلوب بودم اگر تو مرا يارى نميكردى، و من ضعيف و ناتوان بودم اگر تو مرا توانا نمينمودى، و من مرده بودم