رساله لقاء الله به ضميمه رساله لقاء الله امام خمينى - ملكى تبريزى، میرزا جواد - الصفحة ١٥٢ - آثار و فضايل نماز شب و شبزندهدارى
يدعوك إلى هذا؟ و انّما أنت صبىّ صغير! فقال له: يا أبه، أما رأيت من هو أصغر سنّا منّي قد ذاق الموت؟ فقال: بلى؛ ثمّ قال لأمّه انسجي له مدرعة من شعر و برنسا من صوف؛ ففعلت.
فتدرّع المدرعة على بدنه و وضع البرنس على رأسه ثمّ أتى بيت المقدس فأقبل يعبد اللّه تعالى مع الأحبار حتّى أكلت المدرعة لحمه فنظر ذات يوم إلى ما قد نحل من بدنه فبكى فأوحى اللّه- عزّ و جلّ- أتبكي ممّا قد نحل من جسمك! و عزّتي و جلالي لو اطّلعت إلى النّار إطّلاعة لتدرّعت مدرعة الحديد فضلا عن المنسوج! فبكى حتّى أكلت الدّموع لحم خدّيه و بدا للنّاظرين أضراسه، فبلغ ذلك امّه، فدخلت عليه و أقبل زكريّا و اجتمع الأحبار و الرّهبان، فأخبروه بذهاب لحم خدّيه، فقال: ما شعرت بذلك.
[ «پس هنگامى كه زكريا ٧ وارد خانه شد، مادر پيشنهاد يحيى را به اطلاع او رساند، زكريا ٧ فرمود: پسر جانم! چه چيز باعث اين تصميم تو شد؟ تو هنوز كودكى خردسال هستى! يحيى عرض كرد: پدر، آيا نديدهاى كسانى را كه كمسنتر از من بودند و مرگ گريبان آنها را گرفت؟!
زكريا ٧ فرمود: آرى، چنين است. آنگاه رو به مادر يحيى كرد و فرمود: برايش قبايى از مو و كلاهى از پشم بباف؛ مادر نيز چنين كرد. پس يحيى آن قبا را به تن كرد و آن كلاه را بر سر نهاد، آنگاه به بيت المقدس آمد و شروع كرد با احبار خدا را عبادت كردن، تا آنجا كه قباى مويين، گوشت بدنش را آب كرد و روزى به لاغرى و ضعف بدن خود نگريست