رساله لقاء الله به ضميمه رساله لقاء الله امام خمينى - ملكى تبريزى، میرزا جواد - الصفحة ٧٧ - حكايت توبه كردن جوان كفندزد
رفت و از نظر حضرت دور شد و رفت از شهر توشهاى گرفت و آمد به بعضى از كوهها و پلاسى پوشيد و دستهايش- هردو- را به گردن خودش بست و مشغول عبادت و مناجات شد، عرض مىكرد:
يا ربّ! هذا عبدك بهلول و بين يديك مغلول؛ يا ربّ! أنت الّذي تعرفني و زلّ منّي ما تعلم. سيّدي، يا ربّ! إنّي أصبحت من النّادمين و أتيت نبيّك تائبا فطردني و زادني خوفا، فأسألك باسمك و جلالك و عظم سلطانك أن لا تخيّب رجائي، سيّدى! و لا تبطل دعائي و لا تقنطنى من رحمتك.
[ «پروردگارا! اين بندهات بهلول است كه دستبسته در محضر تو قرار گرفته؛ پروردگارا! تويى كه مرا مىشناسى و لغزشى از من صورت گرفته كه به آن آگاهى؛ سرورم! پروردگارم! پشيمان شدهام و با حال توبه به خدمت پيامبر شرفياب شدم، ايشان مرا طرد كرد و بر ترس و دلهره من افزود؛ سپس به اسم تو و جلال و عظمت سلطنت تو، از درگاهت تقاضا مىكنم كه اميدم را ناكام نفرمايى، اى سرورم! و دعايم را باطل نسازى و از رحمت خود نااميدم نگردانى.»]
پس هميشه به اين نحو عرض مىكرد تا چهل روز و شب تمام شد و حالى داشت كه درندهها و [حيوانات] وحشى كه او را مىديدند در آنها اثر مىكرد و بر حال او گريه مىكردند!
و بعد از آنكه چهل روز تمام شد، عرض كرد:
اللّهمّ ما فعلت في حاجتي؟ إن كنت استجبت دعائي و غفرت خطيئتي فأوح إلى نبيّك و إن لم تستجب لي دعائي و لم تغفر لي