فلسفه اخلاق - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٩٨ - د) نبود ارتباط ميان وجود اختلافات اخلاقى و نسبىبودن اخلاق
ج) منافات نداشتن با مطلقگرايى مورد نظر
استناد به نسبىگرايى توصيفى به صورت قضيه جزئيه، تنها براى رّد ادعاى مطلقگرايى كانتى به كار مىآيد؛ يعنى براى رّد ادعاى كسانى كه مىگويند همه ارزشهاى اخلاقى مطلقاند و هيچ يك از ارزشها و احكام اخلاقى مقيد و مشروط نيستند. اگر كسى ادعا كند كه هر مفهوم ارزشى و هر «بايد» و «نبايد» و «زشت» و «زيبايى» مطلق است، براى رد ادعاى او كافى است به چيزى استناد شود كه در جامعهاى خوب و در جامعهاى ديگر ناپسند است؛ يا براى فردى خوب و نسبت به فردى ديگر بد است. به عبارت ديگر، در برابر آن ادعا كه صورت قضيه موجبه كليه به خود گرفته و مفاد آن اين است كه همه خوبها و بدها و قضاياى ارزشى، مطلق و كلى هستند، مىتوان يك قضيه سالبه جزئيه ارائه كرد و آن قضيه و حكم كلى را نقض كرد؛ لكن اين قضيه سالبه جزئيه، تنها مىتواند نسبيت پارهاى از ارزشها را بر كرسى بنشاند و به هيچ رو نمىتواند وجود احكام اخلاقى مطلق را نفى كند.[١]
د) نبود ارتباط ميان وجود اختلافات اخلاقى و نسبىبودن اخلاق
وجود اختلاف در نظامهاى اخلاقى، منطقاً بر درستى و حقانيت همه آنها يا مبتنىنبودن آنها بر واقعيات دلالت ندارد. به عبارت ديگر، همانطور كه وجود اختلاف در نظريههاى يك علم- مثلًا فيزيك- به معنى آن نيست كه همه آن نظريات درستاند، يا اصلًا چنان روابط واقعى وجود ندارد، وجود اختلاف در ارزشگذارىهاى اخلاقى نيز به هيچ وجه، دليل بر آن نخواهد بود كه همه آن ارزشگذارىها درستاند، يا ارزشهاى واقعى اخلاقى وجود ندارند.
[١] - محمدتقى مصباح يزدى، فلسفه اخلاق، تحقيق و نگارش احمدحسين شريفى، ص ١٥٣