فلسفه اخلاق - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٣٤ - واقعگرايى در مفاهيم اخلاقى
مطرح مىشود:
اول: محور مفاهيم اين احكام؛ مثلًا مفهوم قتل ترحمى، سقط جنين، ظلم، عدل يا مفاهيمى مانند خوب، بد، بايد، نبايد.
دوم: اصل آن احكام و گزارهها؛ به اين معنا كه آيا اين گزارهها و احكام، از واقعيتى در وراى خود خبر مىدهند يا نه. روشن است كه بحث از مفاهيم، بر بحث از گزارهها تاثير مستقيم دارد و ديدگاه پذيرفته در آن بخش، در اين بخش نيز دخالت مىكند و واقعيت داشتن احكام اخلاقى به واقعيت داشتن مفاهيم اخلاقى ارجاع داده مىشود.
يادسپارى
الف) واقعنمابودن جملات اخلاقى وابسته به واقعنمابودن مفاهيم به كار رفته در آن است.
ب) مفاهيم اخلاقى واقع نما هستند.
ج) پس جملات اخلاقى واقع نما هستند.
در اين فصل، نخست واقعگرايى در حوزه مفاهيم را بررسى مىكنيم و سپس واقعگرايى در گزارهها را به صورت تابعى از نتيجه اين بررسى، به بحث خواهيم گرفت. سپس شمهاى از پيامدهاى غير واقعگرايى در عرصه اخلاق را ياد خواهيم كرد.
واقعگرايى در مفاهيم اخلاقى
احكام اخلاقى، گزارهها و جملاتى هستند كه درصددند رفتار يا صفت اختيارى آدمى را خوب، بد، درست، خطا، بايسته، نبايسته و وظيفه قلمداد كنند.[١] براى مثال در باره بىوفايى و نقض عهد و پيمان، اين حكم اخلاقى بيان مىشود كه «نقض عهد كارى ناشايست است.» يا در باره
[١] - محمدتقى مصباحيزدى، اخلاق در قرآن، تحقيق و نگارش محمدحسين اسكندرى، ج ١، ص ٥١