فلسفه اخلاق - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٧٣ - ب) مطابقت با قانون عقل
يادسپارى
كانت نوع قضاياى اخلاقى را متفاوت از قضاياى علمى يا خبرى مىداند. به اين بيان كه در اخلاق مثلًا به جاى قضيه «الف»، «ب» است، قضيه «الف» بايد «ب» باشد، مطرح است؛ مانند «انسان بايد راستگو باشد». بنابراين ضرورت و كليت در اين قضايا ناشى از تجربه نيست و از امور تجربى چنين ضرورت و كليتى بهدست نمىآيد. پس اين قضايا پيشينى- يعنى قبل از تجربه- هستند و حاصل تجربه نيستند. بنابراين راستگويى تمام مردم، يا هيچ كدام آنها، يا برخى از آنها موجب اعتبار اين قضيه كه «بايد راست گفت» نمىباشد. حال كه ضرورت و كليت اين قضايا را از تجربه نمىتوان بهدست آورد، پس قانون اخلاقى مبنايى تجربى ندارد و ناشى از حكم بديهى عقل عملى است.[١] عقل عملى نيز در واقع همان اراده انسان است. پس اراده خود انسان علت افعال اخلاقى اوست.
مسئله بعدى كانت تعيين «اراده خير» است. امور خير بسيارى نظير ثروت، مقام يا فضايل نفسانىاى همچون شجاعت وجود دارد، اما هيچيك از آنها خير مطلق نيستند. زيرا از آنها مىتوان در امور باطل هم استفاده كرد. از اينرو تنها اراده خير، خير مطلق است و آن همان ارادهاى است كه اقدام به اداى تكليف مىكند.
از آنجاكه تكليف عبارت است از احترام به قانون، اراده خير، ارادهاى است كه به قصد احترام به قانون اخلاقى بروز كرده باشد. ما بايد طورى رفتار كنيم كه بتوانيم اراده خود را به صورت يك قانون مطلق و كلى بيان يا تبديل كنيم؛ به طورى كه براى تمام افراد و در تمام زمانها و مكانها و موقعيتها پذيرفتنى؛ باشد كه اين همان «امر مطلق» است. امر مطلق به طور بديهى با عقل عملى درك مىشود. اين اصل، تمام وظايف اخلاقى ما را مشخص مىسازد.[٢]
[١] - ويليام كى، فرانكنا، فلسفه اخلاق، ص ٧٩
[٢] - براى مطالعه بيشتر، بنگريد به: فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، ج ٦، ترجمه اسماعيل سعادت و منوچهر بزرگمهر، ص ٣١٧- ٣٢٤