فلسفه اخلاق - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٩٢ - ٢ دفاع از مطلقگرايى
مقابل، وقتى گفته مىشود پارهاى از احكام اخلاقىنسبىاند، منظور اين است كه مقيد به قيود خاص و مشروط به شرايط ويژهاى هستند. روشن است كه اين معناى نسبيت، با مطلقگرايى به معناىمورد نظر منافاتى ندارد. زيرا همانطور كه گفته شد، اگر شرايط و قيود خاص موضوع فراهم شود، آنها نيز احكامى مطلق خواهند بود. براى مثال، گزارههاى «عدل خوب است» و «عبادت خدا پسنديده است» مطلقاند و هيچ قيد و شرطى ندارند؛ اما گزاره «كشتن انسان بد است» مقيد به بىگناهى او و خلاف عدالتبودن آن است.
اگر معتقد به اخبارى بودن حقيقت تمام جملات اخلاقى و حكايتگرى آنها از واقعيات اخلاقى باشيم و بپذيريم كه همه احكام اخلاقى بر واقعيات استوارند، مىتوانيم تفاوت اين دو دسته از احكام اخلاقى را چنين بيان كنيم: دسته نخست از احكام اخلاقى فقط ريشه در فطرت انسانى دارند و بدون قيد و شرط با هدف اصلى و مطلوب نهايى انسان مرتبطاند و چون فطرت انسان و غايت مطلوب واقعى او تغييرناپذير است، ارزشهايى نيز كه بر آن مبتنى هستند، تغيير ناپذيرند. اينها همان اصول اخلاقى و ارزشى در ديدگاه اسلام هستند. دسته دوم، احكامىاند كه- مانند بدبودن كشتن انسان- مصلحت يا مفسدهشان تابع شرايط و قيود واقعى خاصى است و با تغيير آن شرايط، مصالح يا مفاسد واقعى تغيير مىكند. اينها نيز احكام مقيد اخلاقىاند و مىتوان به معناى ياد شده آنها را نسبى دانست.
٢. دفاع از مطلقگرايى
مدعاى كلى ما اين است كه اصول احكام ارزشى، از هر نظر مطلقاند؛ يعنى هم اطلاق زمانى دارند و هم اطلاق فردى و مكانى. براى مثال، به نظر ما خوبى عدالت و زشتى ظلم، ارزشهايى زمانشمول، مكانشمول و همگانى هستند؛ يعنى خوببودن عدالت، مخصوص زمانى خاص و شرايطى ويژه يا مكان جغرافيايى، يا افرادى خاص نيست؛ همينطور است بد بودن ظلم. اين احكام معيارهايى واقعى و عينى دارند و تابع ذوق و سليقه افراد يا قرارداد اجتماعىو امثال آن نيستند.