فلسفه اخلاق - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٩٧ - ب) بنيادى نبودن اختلافات اخلاقى
نيست كه جوامع مختلف در همه ارزشهاى اخلاقىشان، اختلاف دارند و هيچ وجه مشتركى ميان آنها وجود ندارد. به راستى، آيا مىتوان جامعهاى را فرض كرد كه گذشته از اختلاف در مصاديق، عدالت را بد و ظلم را خوب بداند؟ آيا مىتوان فرد، گروه يا جامعهاى را تصور كرد كه كشتن افراد بىگناه را از نظر اخلاقى مجاز بدارد؟ هرچند ممكن است در معنا و مصداق «بىگناهى» تفاوتها و اختلافهايى وجود داشته باشد. آيا مىتوان جامعهاى را تصور كرد كه دزدى را، به معناى دقيق كلمه، از نگاه اخلاقى مجاز بداند؟
ب) بنيادى نبودن اختلافات اخلاقى
درستى اصل نسبىگرايى توصيفى به طور جدى امرى مورد ترديد است. زمانى مىتوان از نسبىگرايى واقعى توصيفى سخن گفت كه اثبات شود احكام اخلاقى اصلى مردم، حتى اگر كاملًا تعليم داده شوند و همگى باورهاى واقع نماى مشتركى داشته باشند، باز هم مختلف و متعارض خواهد بود[١] و گر نه تنها با اثبات وجود اختلاف در احكام اخلاقى اصلى جوامع مختلف نمىتوان به نتيجه ياد شده دست يافت. «زيرا ممكن است اين اختلافات همگى ناشى از تفاوتها و كاستىهايى در باورهاى ناظر به واقع آنها باشد.»[٢] بدون ترديد نسبىگرايان از اثبات اين مطلب عاجزند. چگونه مىتوان اثبات كرد كه «حتى اگر مردم كاملًا تعليم داده شوند و از جهت مفهومى روشن باشند و باورهاى ناظر به واقع مشترك و ديدگاه واحدى داشته باشند، باز هم احكام اخلاقى اصلى آنها متفاوت است؟»[٣]
[١] - فرانكنا، فلسفه اخلاق، ترجمه هادى صادقى، ص ٢٢٩
[٢] - همان
[٣] - همان، ص ٢٣٠