صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٩١ - ارتباط خوى ديكتاتورى و سوء تربيت
يك آدمى است كه با ديكتاتورى مخالف است. لكن بعضى وقتها كه اتفاق مىافتد، در آراء و در اقوال شروع مىكند تحميل كردن. رأى خودش را مىخواهد تحميل كند بر ديگرى. نه اينكه با برهان ثابت كند؛ تحميل مىخواهد بكند بر ديگران. اين يك ديكتاتورى است كه انسان بخواهد آن چيزى را كه خودش فكر كرده است ديگران از او بىجهت قبول بكنند. يك وقت يك آدم مُنْصِفى است كه مىگويد بياييد بنشينيم با هم صحبت كنيم، بدانيم حرف شما درست است، يا حرف من درست است.
يك وقت اين طور است كه در روحش چون يك ديكتاتورى هست و خودش آگاه نيست، مىخواهد كه آن مطلبى را كه مىفهمد به همه تحميل كند و ديگران را وادار كند به اينكه قبول بكنند. از اينجا شروع مىشود. بعد كم كم يك قدرت وقتى برايش پيدا شد، از اينجا يك قدمى بالاتر مىگذارد و نسبت به مثلًا آن محيطى كه دارد، نسبت به آن مقدارى از قدرتى كه دارد، كم كم شروع مىكند ديكتاتورى كردن. كم كم وقتى كه انسان وارد جامعه شد، كم كم وقتى وارد جامعه شد، وارد نظام شد، يك نظامى شد، يك سر كرده نظامى شد، يك فرمانده نظامى شد، كم كم آن خويى كه در باطنش بوده است رو به رشد مىرود. اول هم خودش ناآگاه است از مطلب، نمىداند كه اين رويّه رويّه ديكتاتورى است؛ خيال مىكند كه رويّه رويّه انسانى و اسلامى است. لكن هِى جلو مىرود. هر چه جلو مىرود، اين خو در او زياد مىشود. شما خيال نكنيد كه اول رضا خان يك ديكتاتورى بود، يا هيتلر يك ديكتاتور بود، آن وقتى كه رضا خان در آن محلى كه متولد شد ديكتاتور نبوده است. هيتلر هم نبوده ديكتاتور. كم كم كه وارد جامعه شدند و قدرت پيدا كردند هر چه قدرت زيادتر شد، آن ملكهاى كه در باطنش بود هى زيادتر شد. و همين طور بتدريج قوّت پيدا كرد، تا يك وقت يك ديكتاتورى شد مثل هيتلر؛ يا در مملكت ما يك ديكتاتورى شد مثل رضا خان. محمد رضا ديكتاتور بود، منتها به يك صورتى غير صورتى كه پدرش عمل مىكرد. اين ديكتاتور بود، و مردم را با ديكتاتورى زير بار ذلت خودش آورد. و آنها هم كه اين را وادار كردند به اينكه اين كشور را به تباهى بكشد. آنها هم راجع به پدرش خوب، مىدانستند كه ديكتاتور است.
راجع به پسر هم تعهداتى لا بُد