صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٠٧ - بشر در جستجوى كمال مطلق
است. تمام عالم را اگر يك لقمه كنند و به دست او بدهند، وقتى فكر مىكند مىبيند نقيصه دارد؛ خواهشش غير اين است. آن وقت مطمئن مىشود كه به كمال مطلق برسد. كمال مطلق آن وقتى است كه او باشد؛ غير او نباشد در كار. توجه به رياست، توجه به سلطنت، توجه به عالم ماده، توجه به عالمهاى ديگر به غيب، به شهادت، هيچ نباشد. ياد منحصر شده باشد به ياد خدا. آنجا نفس «مطمئن» مىشود. آن وقت است كه مورد اين خطاب واقع مىشود كه يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اى نفسى كه به آنجا رسيدى كه مطمئن شدى؛ از لغزش بيرون رفتى و توجه ندارى به جاى ديگر. يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ حالا ديگر هيچ چيز ديگر براى تو نمىشود. تو برگرد به سوى خداى «خودت»: «رَبِّكِ». ربِّ نفس مطمئنّه. فَادْخُلِي فِي عِبادِي نه عباد اللَّه، عباد صالحين نه. «عبادى». با اين ريزهكارى. وقتى كه واقع شدى در عباد، آن وقت وَ ادْخُلِي جَنَّتِي نه الجنَّه. آن جنت مال ديگران است. آن جنت با همه عرض و طولش مال «عباد صالح» است، «عبادى» نيست. مالِ «عبادى» آنچه ديگر هيچ نيست جز عبادت، آن هم عبادت «هو»
وقتى آنجا رسيدى، «ادْخُلِي جَنَّتِي». جنّتِ لقاء، جنّت ذات؛ نه جنت ديگران. جنّت شما كه ان شاء اللَّه همه وارد بشويد در آن جنت، با اين جنت فرق دارد. آن جنتِ «عباد صالح»، «عباد اللَّه الصالحين» است. اما اين جنتى است كه انتساب به هيچ جا ندارد، الّا به «هو». آن وقت «نفس مطمئنّه» وارد شده است در يك منبع نور و در يك كمال مطلق، و رسيده است به آن چيزى كه عاشق او بود. به هيچ چيزى عشق ندارد، خيال مىكند! قدرتهاى بزرگ خيال مىكنند كه قدرت رسيدن به زمين و هر چه در اينجاست كافيشان است. دليل اينكه كافى نيست [اين است كه] مىبينيد كه در فطرت همه هست كه يك قدرتى من داشته باشم كه هيچ محدود به حدى نباشد. اگر به آن بگويند كه خوب، حالا همه قدرتِ مُلْك و ملكوت را دارى، لكن يك قدرت ديگرى هم هست، مىخواهى يا نمىخواهى، جواب مثبت است! [اگر] بگويد همه قدرتهايى كه در عالم هست، عالم مُلْك و ملكوت و جبروت، هر چه كه هست، به تو دادم و تو فرمانفرماى عالم مُلْك و ملكوت شدى، لكن يك چيز ديگرى هست بالاتر از اين، مىخواهى يا آن را ديگر نمىخواهى؟ مىگويد مىخواهم. فطرت