صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٠٥ - بشر در جستجوى كمال مطلق
دارند، اگر چنانچه وجهه واحد باشد، شما كه صحبت مىكنيد براى خدا باشد، آن هم كه مىشنود براى خدا باشد، او كه مىنويسد هم همين طور، هيچ اختلافى نخواهد واقع شد.
اگر اختلاف نظر هم باشد، با طرز الهى حل مىشود؛ نه با طرز شيطانى. عمده اصلاح همين مركزِ «خود» است. همه مصيبتهاى ما از خود ماست. و بايد اصلاح از خود ما شروع بشود. من توقع نداشته باشم كه خودم اصلاح نشده بخواهم ديگرى را اصلاح كنم. اين خيال باطل است. اگر چنانچه خود آن گوينده اصلاح شده باشد، مىتواند ديگران را اصلاح بكند.
بشر در جستجوى كمال مطلق
و اين بشر يك خاصيتهايى دارد كه در هيچ موجودى نيست. مِنْ جمله اين است كه در فطرت بشر؛ طلبِ قدرتِ مطلق است، نه قدرت محدود. طلبِ كمال مطلق است، نه كمال محدود. علم مطلق را مىخواهد؛ قدرت مطلقه را مىخواهد. و چون قدرت مطلق در غير حق تعالى تحقق ندارد، بشر به فطرت حق را مىخواهد، و خودش نمىفهمد.
يكى از ادله محكم اثبات كمال مطلق همين عشق بشر به كمال مطلق است. عشقِ فعلى دارد به كمال مطلق. نه به توهّم كمال مطلق؛ به حقيقت كمال مطلق. عاشقِ فعلى بدون معشوقِ فعلى محال است. در اينجا توهّم و ساختن نفسى تأثير ندارد، براى اينكه فطرت دنبال واقعيت كمال مطلق است؛ نه دنبال يك توهّم كمال مطلق تا كسى بگويد بازى خورده است. فطرت بازى نمىخورد. در فطرت همه بشر اين است كه كمال مطلق را مىخواهد. و براى خودش هم مىخواهد. بشر انحصار طلب است. كمال مطلق را مىخواهد كه خودش داشته باشد. و اين كمال مطلق آنجايى كه همه پيدا بكنند يكى مىشود. متعدد نيست تا اينكه آنجا ديگر انحصار باشد. همه يك است. اگر يك نفر- فرض كنيد- حكومت يك شهرى [را داشته] باشد، در قلبش راضى نيست؛ براى اينكه مىبيند كه دلش مىخواهد حكومت يك استان [را داشته] باشد. وقتى استاندار شد، باز راضى نيست. دلش مىخواهد كه تمام يك كشور در دست او باشد. بعد كه به دستش