شرح دعای کمیل - حسین انصاریان - الصفحة ٥١٥ - دعاى غلام حضرت سجّاد(عليه السلام)
درس شد . سعيد گفت : براى خود همسرى اختيار كن . گفت : استاد از مال دنيا بيش از دو درهم ندارم . گفت : دختر مرا مى خواهى ؟ پاسخ داد : استاد خود مى دانى . استاد دختر را براى طلبه ى خود عقد بست .
سعيد چهل سال بود به خانه ى كسى نرفته بود ، شاگردش مى گويد : غروب در خانه ام را زدند ، وقتى باز كردم ديدم سعيد بن مسيب است ، دخترش را به من تحويل داد و رفت . گفتم : دختر چه دارى ؟ گفت : حافظ قرآنم . گفتم : مهريه ؟ گفت : يك حديث مرا كافى است ! گفتم :
جِهادُ المَرأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ[١] .
« جهاد زن ، نيكو شوهر دارى است » .
اين سعيد با اين همه زهد و تقوا و درستى و كرامت و پاكى و خلوص مى گويد : در مدينه قحطى و كم بارانى شد ، مردم به نماز و دعا رفتند ; من هم با آنان همراه شدم ولى آن جمع را لايق استجابت نديدم ، غلام سياهى را مشاهده كردم كه در كنار تپه اى سر به خاك نهاده دعا مى كند ، دعايش مستجاب شد و باران فراوانى باريد . دنبالش رفتم ديدم وارد خانه ى حضرت زين العابدين شد ، او را از حضرت خواستم . فرمود : همه ى غلامان من بيايند ، چون آمدند منظور نظرم را در ميان آنان نديدم . گفتم : آن كه من مى خواهم ميان اينان نيست . گفتند : تنها غلامى كه باقى مانده غلام اصطبل است . امام فرمود : او را هم بياوريد . چون آوردند همان بود كه من مى خواستم . حضرت فرمود : اى غلام ! تو را به سعيد بخشيدم . غلام سخت گريست و گفت : سعيد مرا از زين العابدين جدا مكن . چون ديدم سخت گريه مى كند او را رها كردم و از خانه ى امام بيرون رفتم . پس از رفتن من به خاطر فاش شدن سرّش و برملا گشتن رازش سر به
[١] كافى : ٥ / ٩ ، باب جهاد الرجل و المرأة ، حديث ١ .