شرح دعای کمیل - حسین انصاریان - الصفحة ٢٢٧ - ٣ ـ حكايتى به نقل از ميرزا طاهر تنكابنى
٢ ـ حكايتى ديگر از صاحبدلى
حكايت كنند از بزرگان دين ^^^ حقيقت شناسان عين اليقين
كه صاحبدلى بر پلنگى نشست ^^^ همى راند رهوار و مارى به دست
يكى گفتش : اى مرد راه خداى ^^^ به دين ره كه رفتى مرا ره نماى
چه كردى كه درّنده رام تو شد ^^^ نگين سعادت به نام تو شد
بگفت ارپلنگم زبون است و مار ^^^ و گر پيل و كركس شگفتى مدار
تو هم گردن از حكم داور مپيچ ^^^ كه گردن نه پيچد ز حكم تو هيچ
چو حاكم به فرمان داور بود ^^^ خدايش نگهبان و ياور بود
محال است چون دوست دارد تو را ^^^ كه در دست دشمن گذارد تو را
ره اين است ، روى از طريقت متاب ^^^ بنه گام و كامى كه دارى بياب
نصيحت كسى سودمند آيدش ^^^ كه گفتار « سعدى » پسند آيدش[١]
٣ ـ حكايتى به نقل از ميرزا طاهر تنكابنى
ميرزا طاهر تنكابنى كه از حكما و فلاسفه ى بزرگ زمان اخير بود مى فرمود : از مدرسه ى سپهسار واقع در تهران ميدان بهارستان براى انجام كارى درآمدم ، آن سوى خيابان سيدى را ديدم ، در چهره اش دقت كردم يافتم كه از هم درسى هاى گذشته ى من است ، نزد او شتافتم و پس از سلام پرسيدم چه مى كنى ؟ گفت : ولگردم . گفتم : امشب بيا در مدرسه مهمان من باش . آمد و به خاطر سرماى سخت زير كرسى نشست ، برايش چايى ريختم ، پس از خوردن به من گفت : ميل دارى همراه من به شهر قم بيايى ؟ گفتم : هوا بسيار سرد است ، علاوه در اين وقت شب وسيله براى رفتن به قم ميسّر نيست ، ولى براى رفتن به قم اصرار كرد . ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
١ ـ سعدى شيرازى ، بوستان ، حكايت .