شرح دعای کمیل - حسین انصاریان - الصفحة ٤٥٦ - داستان زنى كه با شنيدن آيه ى عذاب بيهوش شد
سلمان و جوان خائف
شيخ مفيد از ابن ابى عمير از حضرت صادق (عليه السلام) روايت مى كند : سلمان در كوفه گذرش به بازار آهنگرها افتاد . جوانى را ديد روى زمين افتاده و مردم گرد او حلقه زده اند . به سلمان گفتند : اين بنده ى خدا غش كرده ، چيزى در گوشش بخوان شايد به هوش آيد . سلمان بالاى سر جوان قرار گرفت ، تا جوان به هوش آمد ; گفت : اى سلمان ! اگر درباره ى من چيزى گفتند صحيح نيست ; من هنگامى كه گذرم به اين بازار افتاد و پتك زدن آهنگرها را ديدم از اين آيه ياد كردم :
( وَلَهُم مَقامِعُ مِنْ حَدِيد )[١] .
« براى بدكاران گرزهايى از آهن است » .
از ترس عذاب و عقاب حق عقلم پريد . سلمان گفت : تو را اين ارزش هست كه برادر من در راه خدا باشى . و به خاطر حلاوت محبتى كه از او در قلب سلمان جلوه كرد رفيق و يار يكديگر شدند ، تا جوان بيمار شد ; سلمان بالاى سرش نشست در حالى كه جوان در حال جان دادن بود ، سلمان گفت : اى ملك الموت ! با برادرم مدارا كن . پاسخ شنيد : من نسبت به هر مؤمنى اهل مدارايم[٢] .
داستان زنى كه با شنيدن آيه ى عذاب بيهوش شد
عالم بزرگ ملا فتح اللّه كاشانى در تفسير « منهج » روايت مى كند : روزى رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) در مسجد مشغول نماز شد ، پس از قرائت حمد به خواندن سوره ى
[١] حج : ٢١ .
[٢] امالى مفيد : ١٣٦ ، المجلس الثالث عشر ، حديث ٤ ; بحار الانوار : ٢٢/٣٨٥ ، باب ١١ ، حديث ٢٧ .