شرح دعای کمیل - حسین انصاریان - الصفحة ٤٠٢ - قوم يونس
فرا دهد ، به يكى از غلامانش گفت : او را چندين تازيانه بزن ; ولى غلام چون روى الهى و صورت ملكوتى و حالت عرشى يوسف را مى ديد ، به اين عمل راضى نمى شد ، لباس ضخيمى بر بدن يوسف قرار مى داد و بر او تازيانه مى زد كه حضرت را به درد نياورد .
زليخا ، هرچه به انتظار نشست صدايى از يار نشنيد ، به غلام گفت : او را سخت تر بزن . غلام به يوسف گفت : مى ترسم مرا در انجام نگرفتن فرمان به زحمت اندازند ، اكنون قسمتى از بدنت را برهنه كن و مرا از اين كه تازيانه اى سخت بزنم معذور بدار ، يوسف كريمانه پذيرفت ، با وارد شدن تازيانه ناله ى جانسوزى كشيد كه آن ناله گوش عاشق را نوازش داد .
چون زليخا ز او شنيد اين بار آه *** گفت بس كين آه بود از جايگاه
پيش از ين آن آه ها ناچيز بود *** آه اين بارى ز جاى تيز بود
گر بود در ماتمى صد نوحه گر *** آه صاحب درد را باشد اثر
قوم يونس
هنگامى كه قوم يونس آگاه شدند يونس آنان را ترك كرده و به ديار ديگر شتافته و با ديدن مقدمات و آثار عذاب ، يقين به آمدن عذاب و نابودى و هلاكت خود پيدا كردند با هدايت عالمى دلسوز ، دانستند كه تنها راه علاج ، بردن عجز و انكسار و اعتذار و عذرخواهى و تضرّع و زارى و اقرار و اعتراف به گناه به پيشگاه خداى مهربان و آمرزنده ى گنهكاران است . با چنان حالى ، بزرگ و كوچك ، خرد و كلان ، پير و جوان ، مرد و زن با پوشيدن جامه ى كهنه و با پاى برهنه روى به بيابان گذاشتند .
مردان يك طرف و زنان طرفى ديگر و كودكان شيرخوار جداى از آغوش مادران در گوشه اى از بيابان ، همه با هم به ناله و زارى و توبه و انابه پرداختند ،