شرح دعای کمیل - حسین انصاریان - الصفحة ٨٩ - ورود بر خداى كريم
آن كه : خداى مهربان من و تو و اهل مجلس را بيامرزد . خواجه گفت : آنچه بر عهده ى من بود بجا آوردم ، آمرزش من و تو و اهل مجلس از عهده ى من بيرون است . خواجه شبانه در عالم رؤيا صداى هاتفى را از جانب حق شنيد كه : اى بنده ! تو با اين فقر و مسكنت به وظيفه ى خود رفتار كردى ، حاشا به كرم ما كه با وجود كرم بى پايان به وظيفه ى خود عمل نكنيم ، ما تو را و غلامت و تمام اهل مجلس را آمرزيديم .
ورود بر خداى كريم
مردى حكيم از گذرگاهى عبور مى كرد ، ديد گروهى مى خواهند جوانى را به خاطر گناه و فساد از منطقه بيرون كنند و زنى از پى او سخت گريه مى كند . پرسيدم اين زن كيست ؟ گفتند : مادر اوست . دلم رحم آمد ، از او نزد جمع شفاعت كردم و گفتم : اين بار او را ببخشيد ، اگر به گناه و فساد بازگشت بر شماست كه او را از شهر بيرون كنيد .
حكيم مى گويد : پس از مدتى به آن ناحيه بازگشتم ، در آنجا از پشت در صداى ناله شنيدم ، گفتم شايد آن جوان را به خاطر ادامه ى گناه بيرون كردند و مادر از فراق او ناله مى زند . در زدم ، مادر در را باز كرد ، از حال جوان جويا شدم . گفت : از دنيا رفت ولى چگونه از دنيا رفتنى ؟ وقتى اجلش نزديك شد گفت : مادر همسايگان را از مردن من آگاه مكن ، من آنان را آزرده ام و آنان مرا به گناه شماتت و سرزنش كرده اند ، دوست ندارم كنار جنازه ى من حاضر شوند ، خودت عهده دار تجهيز من شو و اين انگشتر را كه مدتى است خريده ام و بر آن « بسم اللّه الرحمن الرحيم » نقش است با من دفن كن و كنار قبرم نزد خدا شفاعت كن كه مرا بيامرزد و از گناهانم درگذرد . به وصيتش عمل كردم ، وقتى از دفنش برمى گشتم گويى شنيدم : مادر برو آسوده باش ، من بر خداى كريم وارد شدم[١] .
[١] تفسير روح البيان : ١ / ٣٣٧ .